تصویر ثابت

متن کامل آینه چو نقش تو بنمود راست
متن کامل آینه چو نقش تو بنمود راست
بخش ۱ - آغاز کتاب فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب بخش ۲ - ستایش خرد » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. وتبریک سال نو وآرزوی پیروز مندی وموفقیت شما زحمت کشان فرهنگ ایران زمین عرض حاصی نمی باشد فقط دوست داشتم تا از زحمتهایتان قدر دانی کرده باشم.پیروز وسربلند باد ایران وایرانی 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ فهیمه نوشته: در بیت دوم نام و مخصوصا جای را چه معنی می کنید؟ منتظر نظرات شما هستم 👆☹ بنده در حدی نیستم که بخواهم این موارد نظری داده باشم اما خانم فهیمه عزیز بگمان بنده خداوند اینجا به معنای صاحب و دارنده می باشد و نام یاد‌آور بزرگی و عظمت است. و نیز جای به معنای مکان یا همه گیتی معنا می دهد. پس معنای مصرع می شود دارنده، مالک یا صاحب بزرگی و عظمت و صاحب کل گیتی. امیدوارم مقبول افتاده باشد 👆☹ هانیه نوشته: فکر کنم از امروز هروقت خسته شدم یه سر بیام اینجا و یک مثنوی از شاهنامه رو بخونم دستتون درد نکنه 👆☹ کارن نوشته: یعنی باید بوجود خدا اعتراف کنی و بمانند اشاعره و کیسانیه با خدا برخورد نکرد 👆☹ 👆☹ 👆☹ در جواب آقای بهزاد “خستو” یعنی معترف، اقرار کننده برای یافتن معنای وآژه های شاهنامه، پیشنهاد میکنم نگاهی بیاندازیذ به کتاب “واژه نامه شاهنامه” اثر پرویز اتابکی که شامل شرح لغات، اصطلاحات، نامها، و جایهای شاهنامه است 👆☹ نه پیکر > به خدا نسبــتی چنین کودکانه دادن ؟ 👆☹ بیت اول شاهنامه اینست بنام خداوند جان وخرد کزین برتراندیشه برنگذرد مقصود حقیر مصرع دوم این بیت است که معمولا اینگونه خوانده میشود که اشتباهی فاحش است برای آنکه مقصودم را بتوانم با نثربیان کنم به اجبار ازعلامت ویرگول استفاده میکنم اما درسخنرانی ها نیازبه آن نیست وصحیح خواندن این مصرع به نحوه خواندن آن است کزین برتر ، اندیشه ، برنگذرد این صورت غلط خواندن این مصرع است که معنی اش این میشود که ازاین بالا تر اندیشه بالا نرود صورت صحیح خواندن این مصرع اینست کزین برتر ، اندیشه بر ، نگذرد که معنی آن این خواهد شد که ازاین بالا تر ، براندیشه یا حاصل اندیشه ، نمیرود ویا بعبارت بهتر حاصل اندیشه ازاین بالا تر نمیرود توضیحات واژه “بر” درزبان فارسی به دو معنی آمده است ۱ - بالا ۲ - حاصل ، میوه ، نتیجه درفرم غلط هردو واژه بر به معنی بالا فرض شده است وفردوسی هرگزچنین خطایی را آنهم درپیشانی چنین اثرعظیمی مرتکب نمیشود “بر” دوم دراین مصرع به معنی حاصل یا نتیجه آمده وباید آنرا چنین خواند “اندیشه بر” به معنی “بر اندیشه” یا حاصا ونتیجه تفکر مصرع را مجدداً بصورت صحیح وبا استفاده ازویرگول برای درک معنی درزیر میاورم کزین برتر ، اندیشه بر ، نگذرد “اندیشه بر” به معنی “بر اندیشه” یا حاصل ونتیجه تفکرواندیشه است بنام خداوند جان وخرد کزین برتر ، “اندیشه بر” ، نگذرد این معنی دوم واژه بر را حافظ نیز دربیت آخرغزل معروف سمن بویان آورده است به شرح زیر چو منصور ازمراد آنانکه بر دارند ، بردارند چنانکه ملاحظه میشود واژه بر اول به معنی حاصل ونتیجه وبر دوم به معنی بالا آمده است که معنی مصرع را اینگونه میکند آنانکه مثل منصورحلاج ازمرادشان بر دارند یا ازمرادشان حاصل ونتیجه گرفته اند ویا خلاصه آنکه به مرادشان رسیده اند ، کجا هستند ؟ بردارند یا بالای دارند بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند *** من آنچه شرط بلاغ است گفتم حال با فرزانگان وفرهیختگان ادبیات پارسی است که این ننگ غلط خواندن بیت اول شاهنامه را ازدامن ادبیات ایران وحکیم طوس بزدایند حمید رضا گوهری 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر در این بیت به آفریدگار پنج موجود آسمانی ( کیوان، ماه، ناهید و مهر) و نحوهٔ گردش آن‌ها ( سپهر گردنده) اشاره می کند. در نگرش هیات (‌نجوم) قدیم نُه گردونه (یا نه سپهر و یا نه فلک) وجود داشت. هفت گردونه را می توانستند رصد کنند و طلوع و غروب آن‌ها و گردش آن‌ها را اندازه‌گیری بکنند : گردونهٔ نخست ماه (‌قمر) ، گردونهٔ دوم تیر( عطارد )، گردونهٔ سوم ناهید (‌زهره)، گردونهٔ چهارم مهر (خورشید ،هور شمس)، گردونهٔ پنچم بهرام ( مریخ)، گردونهٔ ششم برجیس ( مشتری)، گردونهٔ هفتم کیوان ( زحل). کیوان دورترین سیارهٔ گردندهٔ قابل رصد بود ( پلوتو و نپتون بعد از اختراع دوربین کشف شدند و با چشم غیر مسلح قابل دیدن و رصد کردن نیستند) علاو بر آن هفت گردونه دوتای دیگر هم برای تبیین کل گیتی لازم داشتند و آن دو، گردونهٔ هشتم گردونه ثوابت بود که صورت‌های فلکی در آن‌ها قرار داشتند و بیرونی ترین گردونه را می‌گفتند فلک الافلاک که محیط به تمام گیتی بود. بیت‌های مشابه بیت مورد بحث در متن شاهنامه فراوان است، به عنوان چند نمونه:‌ که هست آفرینندهٔ پیل و مور وزو آفرین بر منوچهر شاه خداوند نیک و بد و فر و جاه کزویست پیروزی و دستگاه خداوند فر و خداوند زور ازویم نوید و بدویم امید نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر از آن نیکدل نامدار ارجمند یعنی جایگاه من به بالاترین مقام ممکن رسید. یا که گفتی ستاره بخواهد بسود از فلک هفتم هم که آن طرف تر خواهد رفت و به ستارگاه خواهد رسید. یا به کیوان برآورده گرد سیاه که ناید ز کیوان برو بر گزند از ایوان به کیوان فغان برگذشت سر تاج و تختش به کیوان رسید 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ با سلام دوست گرامی جناب آقای حمید رضا گوهری نظر شما درباره بیت مذکور به نظر اینجانب جالب و پذیرفتنی است اما پرسش این است که آیا شما شاهدی دارید که در آن برای ثمر(بر) فعل گذشتن به کار رفته باشد؟ مثلا گفته باشند بر اندیشه ام از فلان چیز گذشت؟ 👆☹ 👆☹ در پاسخ به نظر شماره ۱۳ حاشیه: ناشناس نوشته: هنرپیشه 👆☹ دوست گرامی آقای حمید رضا گوهری نظر شما خوب و مطلوب و آموزنده است است. نگران و دلخور نباشید. اجازه بدهید برداشت های مختلف ارائه شوند تا دیدگاههای مختلف درک کاملتری را بدهند. هنرپیشه 👆☹ مِهر ساغِشْکْ نوشته: واژه “بر” درزبان فارسی به دو معنی آمده است ۱ - بالا ۲ - حاصل ، میوه ، نتیجه اگر زبان خراسانیان را هم جزو فارسی به حساب بایست بگویم، بر، به معنی یادگرفتن و حفظ کردن نیست و ما فارسی زبانان خرسان در مکالمات روزمره میگوییم: کتا ر از بر کردم. ئی درسها ر بر هستم. 👆☹ مِهر ساغِشْکْ نوشته: ۱ - بالا ۲ - حاصل ، میوه ، نتیجه اگر زبان خراسانیان را هم جزو فارسی به حساب آورید، بایست بگویم، بر، به معنی یادگرفتن و حفظ کردن هست و ما فارسی زبانان خراسان در مکالمات روزمره میگوییم: کتا ر از بر کردم. ئی درسها ر بر هستم. پس “بر” به معنی حفظ و کردن و یاد گرفتن هم معنی میدهد. عذرخواهی بخاطر اشتباه تایپی پیش آمده. 👆☹ [ کزین برتراندیشه برنگذرد ] عرض کردم که صورت صحیح خواندن این مصراع آنست که واژه [ بَر] را که معمولاً بعنوان پیشوند بسیاری ازکلمات بکارمیرود ، دراینجا وبرحسب عادت فردوسی که جای اسم وصفت را با هم تعویض میفرماید واین کاراودرسراسرشاهنامه امثلۀ بسیاردارد که شاید مشهورترین آنها ترکیب [سا ل سی ] به جای [سی سال] باشد : [بسی رنج بردم دراین سال سی ] که اغلب متآسفانه دیده ام که برخی همین را هم بغلط یا [ سالِ سی] با یک کسرۀ اضافی برای حرف ل میخوانند وتوجه به مصراع دوم بیت نمیکنند که ازکفرابلیس هم مشهورتراست که اینست [ عجم زنده کردم بدین پارسی] دربیت مورد نظر که مصراع دوم بیت است ، واژۀ [بر] را بسادگی برحسب همان عادت یا مشخصۀ منحصربفرد کارخویش به کلمۀ [ اندیشه ] چسبانده وازآن ترکیب [ اندیشه بر ] به معنی[ بَرِ اندیشه ] یا حاصل ونتیجۀ فکرو اندیشه آورده است . خوشبختانه درطول این چهل سال اخیرکه این مطلب را درصد ها مکان واقعی ومجازی هم گفته وهم نوشته ام وبجزاستاد بلند مرتبۀ خود دردانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران مرحوم استاد دکترزرین کوب ونیزیکی دوتن ازشاگردان خودم ، دیگران این سخن را آنطورکه باید جدی نگرفتند واکنون با کمال خوشبختی می بینم دراین مجموعۀ گنجور چهارتن ازعزیزان خردمند وهوشیارم خانم ها وآقایان محترم : بهرام مشهور - ستار - هنرپیشه ح و مهرساغشک ، با کمال فروتنی وازسرمرحمت بسیاربه عرایض این ضعیف حقیرمسکین ، کامنت هایی گذاشته واظهارنظرهایی فرموده اند که مشروح کلی فرمایشات ایشان درمجموع این است که : اگرچه عرایض حقیرمی تواند وقابلیت آنرا دارد که مورد قبول وپذیرش فرزانگان قرارگیرد ، ولی حقیر بهتر است بیهوده خویش رنجه مدارم وبگزارم هرکس قرائت خود را ازاین امربرگزیند واینکه نتیحۀ امردرهرصورت یکی است ومعنی مصرع آنست که اندیشه ویا حاصل اندیشه ازاین بالا ترنمیرود . ازآنجا که متأسفانه [ وشاید هم خوشبختانه ] هرکس که درمورد هرموضوع ومطلبی میخواهد که سخن براند ، خواه درخصوص احتمال وجود حیات درکیهان ویا حصلخیزی خاک درسیستان ویا تأثیرنوشیدن چای پس ازصرف غذا که موجب کسری آهن خون اومیگردد ، درآغازسخن میفرماید : بنام خداوند جان و…. ] واین خود موجب میگردد که حساسیت حقیردراین خصوص افزایش یابد ودوستان عزیزی که زحمت توجه بعرایض حقیررا بخود داده اند باید مرحمت فرموده وتوجه نمایند که سخن ازیکی ازابیات موجود درادبیات پارسی نیست وصحبت ازامکان برقراری موقعیت قرائت های دوگانه وچند گانه ازیک موضوع واحد نیست که بتوان با تسامح وتساهل ازآن گذشت . سخن دروهلۀ اول از بیت اول شاهنامۀ فردوسی است ونه هرشعروهربیتی دیگر وبروزایرادواشکال دراین بیت ادعای ناچیزی نیست که بتوان به آسانی ازآن گذشت . حکیم بزرگ طوس این بیت را درپیشانی اثرعظیم خود نهاده که مفهومی خاص را به خواننده منتقل کند ونمیتوان قبول کرد که هرکس هرچه دلش خواست وبرحسب قرائت خویش ازآن معنی گیرد . دیگراینکه سخن از حقیقت است وحقیقت چنانکه میدانید یکی است ودوتا وبیشترنیست واین را همه کس میداند که اززمان ارسطوبه بعد اثبات شده است وتا کنون نیزهرگزهیچ کس نتوانسته برخلاف آن چیزی بگوید . حقیقت یکی است وقرائت ها وبرداشت های مختلف ازیک موضوع حقیقی مرا بیاد آن قصۀ معرف مثنوی و فیل یا پیل دراطاق تاریک میاندازد که قرارشد هرکس با مالیدن کف دست خود بگوید که پیل چگونه چیزیست آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت خود چون ناودانست این نهاد وان دگر بر پشت او بنهاد دست گفت این پیل چون تختی بُدست آن یکی را دست بر گوشش رسید آن بر او چون باد بیزن شد پدید وان دگر…… القصه به پایش دست زد وگفت پیل شکل عمود ( ستون ) است .!! منأسفم حافظه یاری نکرد واما نتیجه گیری مولوی ازاین قصه اینست که : ازنظرگاهست ای مغز وجود اختلاف مسلم و گبر و یهود بنا براین به آن عزیزی که فرموده اند خودت را ناراحت مکن وبگزارتا هرکس قرائت خودش را ازوقایع اتفاقیه وحقایق موجود داشته باشد عرض میکنم که براساس همان اصل ارسطوکه حقیقت یکی است ، اینکارمجازنیست چون نتیجه این میشود که قیل یا پیل که حقیقت واحد ومستقلی است درنظرگاه یکی تخت ودیگری بادبزن وسومی ستون وآن یکی ناودان برسد و ازآن جالب تراینکه این اختلافات نظرموجب اختلافات بیشتری که به جنگ میکشد میرسد و لابد است که دوستان عزیز همه این بیت مشهوررا شنبده اند که جنگ هفتاد دو ….. / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند و معتقد است علت بروزجنگها واختلافات همین است که هرکس ازحقیقت برداشت شخصی خودش را دارد وگرنه جنگ های مذهبی نباید وجود میداشت چرا که خداوند یکی است وادیان وپیامبرانش هم یک چیز بیش نمیگویند . نکتۀ دیگرآنست که اگرچه درزبان پارسی واژۀ [ بر] معانی متععدی دارد که اگربا کلمۀ دیگری ترکیب شود معانی بسیارزیاد میشود اما خود واژۀ [ بَر] به تنهایی این معنی ها را دارد ۱- بالا ۲- میوه - ثمر - حاصل ۳- سینه - آغوش - بغل واینها فقط معانی پارسی آنست وگرنه درعربی نیز بر معانی دیگری میابد که مورد بحث این مقال نیست که سخن فردوسی درمیان است ، یکی ازاین معانی عربی بیابان است که البته با [ر] ی مشدد است ، اما چنانکه عرض شد این واژه بعنوان پیشوند بسیاری ازکلمات دیگرمعانی متعددی میابد مثل : برکشیدن - برداشتن - برگرداندن - براندازی - برافکندن - برتاختن - برگرفتن - برگشتن - برماسیدن - برنشستن - بردارکردن - برپا کردن - برتافتن - برتابیدن - برترداشتن - برخاستن - برخوردن - برچیدن - برآوردن - برازیدن - برکندن - برگاشتنذ- برگزارکردن - برگرداندن - برگرفتن - برگزیدن - و…… اما ، حد اقل اینجانب اسم مصدر وفعلی همچون [ برگذشتن] ندیده ام که منفی آن یا برنگذشتن وبالاخره [ برنگذرد] باشد . اگرمقصود بالا آمدن باشد بسادگی برآمدنش گویند ومنفی اش هم برنامدن است که اگرمنظورفردوسی این بود که بگوید بالا نمیرود میفرمود برنامد یا برنامدست ونه برنگذرد چرا که اسم مصدر[ گذشتن ] دلالت برآن دارد که ازچیزی یا ازجایی بگذرد یا گذشت و[ بربگذرد ] و[برنگذرد ] به تنهایی این پرسش را مطرح میکند که ازچه چیزی برنگذرد یا بربگذرد وهمۀ اینها با این فرض است که قبول کنیم فردوسی بزرگ دریک مصرع ازشعرش که اولین بیت کتاب عظیمش است دوبار واژۀ [ بَر ] را وهردوباربه یک معنی [ بالا ] بکاربرده است وچنین خطایی ازاوغیرممکن است روی دهد پس درمصرع مذکور [ کزین [بر] تر [ اندیشه بَر ] نگذرد [ بر ] اولین به معنی بالا و [ بر ] دوم به معنی پسوند کلمۀ اندیشه وبصورت [ اندیشه بَر ] به معنی [ بَرِ اندیشه ] یا ثمر و حاصل اندیشه بکاربرده شده است ومعنی این جمله این خواهد بود که : {([که حاصل اندیشه ازاین بالاتر نرود])} درصورتیکه اگرمصراع را بغلط بخوانیم کزین برتر اندیشه [برنگذرد] معنی اش این میشود که گنگ و ناقص است و درحد واندازۀ فردوسی بزرگ وآنهم درپیشانی چنین اثرعظیمی نخواهد بود : {([ که اندیشه ازاین بالاتر بالا نرود])} باتشکرازوقتی که به نظریات این حقیرنادان اختصاص دادید وازآنجا که میدانم پرچانگی حقیرموجب آزاراست ازمدیران محترم وگردانندگان این بخش ازکارسترگی که میکنید درخواست میکنم هرگونه که صلاح میدانند نسبت به تلخیص وحذف کردن جملات وکلمات تکراری وخارج ازمحدودۀ موضوع مورد بحث وکوتاه کردن آنچه حقیرنوشته است هرگونه اقدام مقتضی را با اختیارات کامل مبذول فرمایند . ارادتمند- حمیدگوهری بعد التحریر : ازدوستان محترم جناب ستار وجناب مهرساغشک پوزش خواسته وبعرضشان میرسانم واژۀ [ بر ] به معنی [به] و [ از ] هم آمده است که حرف ربط واضافه میباشد پس میتوان گفت ازاندیشه ام…… ودرخصوص حفظ کردن هم ترکیب [ ازبر ] کردن به معنی حفظ کردن مخصوص خراسانی ها نیست وازادبیات پارسی است ، اگرچه که ادبیات پارسی مدیون ومرهون بزرگان خراسان بزرگ همیشه بوده است وخواهد بود . 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ [ کزین برتر ، اندیشه بر ، نگذرد ] که معنی اش این میشود : حاصل ونتیجۀ اندیشه ازاین بالاترنمیرود. وچون به این شکل بنویسید وبخوانید [ کزین برتر ، اندیشه ، برنگذرد ] این معنی بدست دهد که که اندیشه ازاین بالاتر ، بالا نرود!! . واین سخن دور ازارزشی است که حکیم طوس برای [ سخن ] قایل است و واژۀ [ بر ] را دومرتبه دریک مصراع یک بیت [ آنهم چه بیتی] به یک معنی [بالا] برگزیدن ازاودورباد که هرگزمرتکب چنین خطایی نشود . میفرماید : نمیرم ازاین پس که من زنده ام که تخم [سخن] را پراکنده ام وصدها باردرسراسرشاهنامه چنین گوهری را که سخن باشد ارج مینهد . میفرماید : همان گنج ودینار وکاخ بلند نباشد ترا درجهان سودمند [سخن] ماند ازتوهمی یادگار [ سخن] را چنین خوار مایه مدار خواردانستن سخن بنظرحقیرهمانست که واژۀ [ بر ] را دریک مصراع دوبارآنهم به یک معنی [بالا] برگزیند. [ بَرِ ] اول بمعنی [بالا] آمده که میفرماید : [ کزین برتر ] یعنی که ازاین بالاتر و[ بَرِ ] دوم بعنوان پسوند ویا [ بَرِ اندیشه ] بمعنی حاصل - ثمر - میوه - نتیجۀ اندیشه آمده است واین عادت فردوسی را هرکس که با این اثرشکوهمند نظم پارسی مأنوس باشد درسراسر شاهنامه بارها وبارها دیده است که مشهورترین مثالش همان [ سال سی ] بجای [ سی سال ] است که جای اسم وصفت را با هم عوض میکند . مثل : نماندم نمکسود وگندم نه جو نه چیزی پدیداست تا [جو درو] [جو درو ] = دروی جو = وقت دروکردن جو ….. به [باده درون] گوهرآید پدید که فرزانه گوهر بود یا پلید [ باده درون ] = درونِ باده …… چو [ بد دل خورد مرد ] گردد دلیر چوروبه خورد گردد اوشیرگیر [ بد دل خورد مرد ] = مردِ بد دل خورد ….. خداوند کیهان و [ گردان سپهر ] فروزندۀ ماه وناهید ومهر [ گردان سپهر ] = سپهرِگردان ….. به [رنج اندر] است ای خردمند گنج نیابد کسی گنج نابرده رنچ [ رنج اندر ] = اندر رنج - دررنج ….. تو را [ بود باید ] همی پیشرو که من رفتنی ام تو سالار نو [ بود باید ] = باید بود - باید باشی ………. حقیرخوف آن دارد که گردانندگان این کارسترگ گنجور که عمرشان دراز وبختشان بلند و عاقبتشان نیکو باد ، از پرگویی های حقیر حوصله شان به سر آمده و ازآغازهم عرض کرده ام که این ریش نداشتۀ حقیر وآنهم قیچی ، اختیارکامل دارند که درازگویی های این ضعیف مسکین را کوتاه فرماین واما ، امثله ای که دربالا آوردم بعنوان شاهد این عادت فردوسی را همه ازآنچه درخاطرۀ گرد گرفتۀ ایام جوانی درذهن داشتم آمد واول که اگرسخنی پس وپیش و حتی ناراست وکژ دیدند ، مرا ببخشایید که این آلزایمرگویی بزودی کاردستم خواهد داد و واین چند بیت وسخن بزرگان را نیزازکلۀ پوک وانباشته ازگچ حقیرخواهد زدود اما دوستان بدانند که مشابه این مثال ها وای بسا چه بسیارنیکوترازآنها را درهرورقی ازشاهنامه خواهند یافت واینکه حقیرعرض میکند [اندیشه بر] بجای [بَرِ اندیشه] وبمعنی حاصل ونتیجۀ تفکر آمده ( چه مضحک است ترجمۀ سخنی پارسی خالص وخلص [اندیشه بر] را بزبان تازی[ حاصل تفکر] ترجمه کردن) !!!! ازخیالات واوهام حقیرسرچشمه نگرفته وهزاران مشابه آن درسرتاسرشاهنامه که بیگمان یکی ازعظیم ترین آثارادبی جهان است ، بوفورموجود است و حقیر انتظاردارد درمقابل این همه مستدلات و توجیهات حقیردراین باب با روشی مشابه ونه اگربگویم علمی ، عرایضم را یا رد ویا قبول فرمایند واگرنه همچون کودکان ازسرلجبازی پای براین فشردن که : همان درست است که همگان گویند ! وحرف زیادی موقوف نه درخورآن فرهیختگانیست که طرف اظهارات حقیراند ومنتظراظهارنظرمثبت یا منفی و مستدل ایشانم . طرفه آنکه بدوستان عزیزی که نظراکثریت را طرح میفرمایند ، اگرچه که این سخن مرا میازارد ، ولی بناچارعرض میکنم که بطورمعمول این اکثریت مردمانند که خطا میکنند وحال که ازبیت اول شاهنامه سخن رفت که همه کس آنرا درفرازسخنوری خویش میگنجاند ، اجازه میخواهم ازمصراعی سخن بگویم که تقریباً به همان میزان توسط اکثراشخاص درپایان سخنشان گفته یا نوشته میاید که متأسفانه آنهم غلط است وروزگاری حقیرازاینگونه سخنان مشهورلیستی جمع آوری کرده بودم که تعدادشان ازچهل افزون بود واینک یکی ازمشهورترین آنها که درانتهای سخن اکثرمردمان جای میگیرد : [بپایان آمد این دفترحکایت همچنان باقیست !!] اینک اصل بیت : بپایان آمد این دفتر حکایت هم چنان باقی بصد دفترنشاید گفت حسب الحال مشتاقی مشتاقی = عشق 👆☹ 👆☹ 👆☹ سوال دیگر آنکه در صورتی که ما “اندیشه بر” را حاصل یا میوه اندیشه معنی کنیم،حاصل اندیشه چیست؟ 👆☹ اندیشه بر یا حاصل اندیشه معانی بسیار دارد . در محیط پیرامون شما در این جهان اگر هر آنچه که مخلوق خداوند است را یکسو نهاده و الباقی را محصول ذهن و خلاقیت انسان فرض کنیم ، بخش دوم بَرِ اندیشه و یا حاصل اندیشه است . روشن است که کل جهان هستی و هرچه درآنست مخلوق خداست و خلاقیت انسان بواقع امری اکتسابی است و مواد اولیۀ مورد استفاده اش را خداوند آفریده است و این تفاوت عمده میان مخلوقات خدا و انسانست که خداوند همه چیز را از هیچ آفرید و انسان از آنچه او بصورت مواد خام در اختیارش گذاشته بهره می جوید . این لپ تاپ و آن سلفون و این شعر و آن موسیقی و کتاب و اینترنت و گنجور و …. همه حاصل اندیشۀ انسانست . 👆☹ ممنون از بابت نوشته یتان منظور من این بود که حاصل اندیشه در بیت فوق از چه چیز بهتر یا فراتر نمی رود. نه حاصل اندیشه به مهنای کلی. از یاد خداوند؟ از جان و خرد؟ …. 👆☹ از هر دو دوست عزیز ، از خداوند جان و خرد به معنی آفریننده و لاجرم صاحب و مالک جان و خرد . متأسفم که اول بار مقصود اصلی شما را در نیافتم . 👆☹ 👆☹ و سپاس ویژه از آقای گوهری که بحث دلکشی ( جالبی ) را در میان گذاشتند. 👆☹ 👆☹ 👆☹ به نام خداوند جان و خرد کزین برتر، اندیشه بر، نگذرد با نام خداوند مهرگستر بخشاینده مهرورز درود بر شما بسیار از سایت بهره برده ام. 👆☹ خداوند فردوسی آن مرد راد که گیتی چون او را نیارد به یاد همان مرد پوینده در پارسی شگفت آفریده درآن سال سی زبان زنده از همّ آن زنده مرد کسی اینچنین شاهکاری نکرد حکیمی که تاریخ ایران زمین ز عهد قدیم، قبل توران و چین نبشته که ما را دهد آگهی ز ایران به دنیا رسد فـــــرهی جهانی بگفتار او زنده است خــداوند پندار رخشنده است ز عرش و زفرش و زکنه زمین ز بیـــداد و داد و زتخت و نگین زعشق و زکین و زمهر و یقین از اخلاق و کردار، خُرد و وزین حکایت چنان قند شیرین کند نصیحت به فردا ز دیرین کنـــد نمیرد که او تا ابد زنده است که تحم سخن را پراکنده است 👆☹ ولی با معنای بر به عنوان میوه شک دارم و احساس می کنم کار کرد این واژه در اینجا فقط برطرف کردن کمبود وزن در مصرع دوم است . یا به معنای کنار است . یعنی فکری برتر از این از کنار اندیشه عبور نمی کند . 👆☹ در اندیشه سخته کی گنجد او این کل ان چیزیست که کانت در فلسفه می گوید . کانت در فلسفهٔ خود در پی پاسخگویی به سه پرسش اساسی است: نخست این‌که چه چیز را می‌توان دانست (نقد عقل محض)؟ دوم این‌که چه باید کرد (نقد عقل عملی)؟ و سوم این‌که چه امید و انتظاری می‌توان داشت؟ در نهایت او اینگونه نتیجه می گیرد که ذات افریدگار خود ترازوست و خرد داخل ترازوست یا بعبارت فردوسی ( سخته ) . انچه داخل ترازوست هرگز نمی تواند ترازو را وزن کند . 👆☹ پوریا نوشته: فقط میتونم بگم سایتتون بی نظیره اخه چرا شعر های عمر خیام فیلتره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 👆☹ معنای بیت هشتم اگر خرد به گفتار دراید تنها می تواند از دریافت های حواس پنجگانه از جمله حس بینایی بگوید و نه بیش . 👆☹ جناب گوهری قطعا می دانید که خواندن این بیت به شکلی که شما می فرمایید، به این معنی است که یک ترکیب اضافه استعاری مقلوب به کار رفته است؛ یعنی اندیشه به درخت تشبیه شده و «بر» هم از اجزای آن درخت معهود است. با این وصف، تمام شواهدی که شما برای توجیه شکل خواندتان در نظر گرفته اید، شباهتی به آن نخواهدداشت؛ از جمله: باده درون رنج اندر گردان سپهر و… هیچ کدام ساختار این چنینی ندارند؛ بنابر این برای اثبات مدعا باید شواهد دیگری آورد. بنده به هیچ وجه در مقام نفی یا اثبات این نظر نیستم، فقط گمان می کنم شواهد موجود بسندگی ندارد. 👆☹ فراوان نمانی سرآید زمان کسی زنده برنگذرد بآسمان دگر گفت کز گردش آسمان خردمند برنگذرد بی گمان یک مثال هم از سام نامه خواجوی کرمانی: بدو گفت قلواد کای پرخرد از این بیش اندیشه برنگذرد 👆☹ که فرموده است: که بر گذشتی و از دوستان نپرسیدی؟ …. محل و قیمت خود، آن زمان بدانستم که بر گذشتی و مارا به هیچ نخریدی اضافه‌ی مقلوب جایی در فهم سخن حکیم داشته باشد، 👆☹ محمدرضا نوشته: جایی خوانده بودم که بیت اول اشاره به انسان داره و (صاحب جان و عقل) و در مصرع دوم این بیت اشاره شده که فکر و اندیشه ی ما بیشتر از این اطلاع نداره. فرمایش جناب حمید رضا گوهری نگاهم رو تغییر داد 👆☹ در همه ی مواردی که فرمودید باجنابعالی موافقم به جز همین بیت اول شاهنامه که میفرمایید چهل سال است که فریاد میکنید و باز هم غلط خوانده می شود من با همان غلطی که میفرمایید بیشتر موافقم {ببخشید که جسارت میکنم } چون من هنوز چهل سالگی را پشت سر نگذاسته ام شاید چند سال دیگر به انتقاد شما برسم مرقوم فرمودید : کزین برتر ، اندیشه ، برنگذرد این صورت غلط خواندن این مصرع است که معنی اش این میشود که ازاین بالا تر اندیشه بالا نرود صورت صحیح خواندن این مصرع اینست کزین برتر ، اندیشه بر ، نگذرد که معنی آن این خواهد شد که ازاین بالا تر ، براندیشه یا حاصل اندیشه ، نمیرود ویا بعبارت بهتر حاصل اندیشه ازاین بالا تر نمیرود بنده گمانم برین است که : کزین برتر ، اندیشه ، برنگذرد را اگر طور دیگری معنی کنیم این غلط انگاری منتفی خواهد شد. بدینگونه کزین برتر ، اندیشه ، برنگذرد یعنی اندیشه ازین برتر ، نمی گذرد یا وقتی اندیشه تا این حد رسید ، متوقف میشود با عرض احترام ناآشنا 👆☹ بعداً متوجه شدم ، نکند اشتباه تعبیر شود با پوزش مجدد ناآشنا 👆☹ چرا این اندازه خشمگینی برادر ؟ نیازی به چهل سال خروش نیست . من یکبار نوشت ترا خواندم و پذیرفتم . از این پس هم سخن استوار ترا سنجه گیرم . هر کس را هم که بینم نادرست خاند گرز گران بر سرش کوبم . اگرچه بر این باورم که اندیشمند آگاه آرام ندارد و دلسوز است اما دست کم با واژه های ” خفه بشم” خودآزاری مورز . اگر خفه شوی چگونه درست خاندن را بیاموزیم ؟ 👆☹ 👆☹ نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه بیت درست این است: نه اندیشه یابد بدو نیز راه که او برتر از نام و از جایگاه خواهشمندم ویرایش شود. 👆☹ درادامه حرف اقای گوهری باید بگم این ترجمه که الان خدمتتون عرض میکنم از زبان بهترین شاگرد استاد میر جلال الدین کزازی٬خانم مژگان شیرزادی ٬که تمام تفاسیر شاهنامه رو از زبان استاد کزازی نقل میکند واز تمام سخنان ایشون یادداشت برداری میکرده است حالا با این ترجمه هر کس هر برداشتی دارد به خودش مربوط است ولی اصل این شعر این است که خدا خالق روح وعقل ماست ودر این شکی وجود ندارد ونیایش فقط مختص به کسی است که لایق ان باشد وان شخص فقط حضرت حق است ترجمه سخن را با نام خدایی که خالق جان وخرد است آغاز میکنیم زیرا خداوند از همه اندیشه ها وخردها بالا تر است با تشکر از توجه شما 👆☹ 👆☹ 👆☹ دوست عزیز مرا ببخشید که باید مرخص شوم ، اما شبانگاه این عرایض را پی خواهم گرفت و منتظرتان خواهم بود ، شما که ظاهراً خواب ندارید !! به گنجور خوش آمدید . 👆☹ از آن جایی که انسان هر کاری را با یاد و نام خدا آغاز می کند فردوسی هم در آغاز شاهنامه نام خدا را بر زبان می راند (تا از قدرت ذاتش مدد و نیرو گرفته) و معتقد است که بهتر یا بالاتر از نام خداوند (کزین)، بر فکر و اندیشه انسان نخواهد گذشت (یا برتر از نام خداوند از اندیشه انسان خطور نمی کند.) کزین برتر، اندیشه بر، نگذرد از این بهتر، بر اندیشه ، نمی گذرد 👆☹ امیدوارم که از شما بیشتر فیض ببریم. 👆☹ در بیت نهم ستودن نداند کس اورا چو هست میان بندگی را ببایدت بست حرف ت در کلمه ی ببایدت چه معنا و چه نقشی در بیت دارد با تشکر لطفا سریع تر پاسخ بدهید 👆☹ ت بر میگردد به بندگی یعنی کمر بندگیَت {بندگی ات} را باید ببندی یعنی وظیفه ی بندگیَت را بجا آور موفق باشید 👆☹ 👆☹ 👆☹ بر گروه ، طایفه، دست بر دشت، زمین خشک مقابل بحر فراوان بر او سالیان بر گذشت فردوسی خویش تو آن یتیم نه همسایت آن فقیر ناصر خسرو رو چو عنقا نشان نداد کسی نظامی زنامردمان گو فراتر نشین سعدی زبانی مکن، بر گذر بی سپاه فردوسی اوراق حدیث در نوشتی نظامی زگفتار گودرز بر نگذرید فردوسی زبانگ تبیره ، همی بر گذشت فردوسی گرچه ویرانه است این منزل ما یا بنواست. ناصر خسرو که این کار ما بر گذشت ازمزیح فردوسی طفل اس به میل باز گشه نظامی در خود نه گمان بری که هست نظامی 👆☹ 👆☹ یک بیت مشهوری هست که فردوسی می گوید: «جهان را بلندی و پستی تویی/ندانم چه ای؟ هر چه هستی، تویی» آدرس این را در گنجور به من می دهید؟ با سپاس 👆☹ ظاهرا آنجا که مرحوم جامی در هفت اورنگ می گوید: نه تنها بلندی و پستی تویی/که هستی‌ده و هست و هستی تویی 👆☹ همچنین صاحب اسرارنامه-که می گویند عطار عارف است- داستان خواب دیدن فردوسی را که یاد می کند انجا که می گوید: پذیرفتم منت تا خوش بخفتی بدان یک بیت توحیدم که گفتی منظورش از “بیت توحید” همان بیت معروف فردوسی است. البته شبیه این گونه خوابی را هم برای ابونواس اهوازی-شاعر بزرگ عربی سرا- نقل کرده اند که برای یک بیت شعر او را بخشیدند و اگر خاطرم به خطا نرفته باشد این را در کتاب اخبار ابی نواس نوشته ی ابن منظور صاحب لسان العرب خوانده ام. آنجا که گفته بود: عیون من لجین شاخصات/بأبصار هی الذهب السبیک على قضب الزبرجد شاهدات/بأن الله لیس له شریک هر گیاهی که از زمین روید وحده لاشریک له گوید یک شعر دیگر در همین باب در خاطرم هست که در یکی از کتب ابن سینا دیده ام که از شاعری بدون ذکر نام نقل می کند که: و فی کل شی ء له آیة/ تدل علی انه واحد فکر کنم این شعر از ابی العتاهیه باشد و الان حوصله ندارم بروم از کتابخانه دیوانش را بیاورم و ببینم از وی هست یا نه؟ زیاده جسارت شد. یا علی 👆☹ اما همین که خواستم روم یادم آمد که ملاصدرا در مثنوی اش-که سال ۷۶ در قم چاپ شده- و اشعاری متوسط و گاه خیلی ضعیف هم دارد و کلا ملاصدرا در شعر فارسی، جزو شعرای درچه ۵و۶ است می گوید: می ستایم خالقی را کوست هست/این دگرها نیستند و اوست هست. یک گونه نگاه به واقعیت عین الیقینی شعر فردوسی و مقولات اشراق و تجلی ذات واحد و بسیط حق و کل الاشیاء بودن وی(غیر از تفسیر غلط برخی صوفیه) دارد و نفی هستی از غیر خدا را قاصد است…. عذرخواهی مجدد. 👆☹ 👆☹ 👆☹ که از این برتراندیشه بر نگذرد یعنی اینکه سپاس خدایى رو میکنه ابتدای این لوح زرین، که دوتا نعمت بزرگ به انسان داده آفریدگار، یکی جان ودیگری خرد وبخاطر این دو نعمت ارزشمند، سپاس از آفریدگار نهایت هر اندیشه اى هست 👆☹ تحصیل در خارج نوشته: سپاس 👆☹ از این گذشته، نمیدانم این پافشاری و فریاد چهل ساله شما برای چیست؟! آیا نمیدانستید یک بیت شعر میتواند خوانش‌های متفاوت داشته باشد؟ این تصور که یک بیت فقط و فقط دارای یک خوانش است زیبندهٔ هیچ خردمندی نیست. 👆☹ برآمد چو خورشید از خاوران مر آن مرد روشن دل خوش زبان به دفتر در آورد داستان شگرف که چون کوه برجا، نه چون آب و برف ورا نام فردوسی است آن بزرگ همی زنده است زان گفت سترگ “از آن پس نمیرم که من زنده ام که تخم سخن من پراکنده ام” 👆☹ مدتی است که بیت “توانا بود هر که دانا بود، ز دانش دل پیر برنا بود” تفکر من را مشغول ساخته. 👆☹ خدمت ایشان عرض می کنم که بنده با خوانش ایشان موافق نیستم و بیت را باید به همان صورت خواند که بزرگان ادبیات فارسی هم خوانده اند اما معنی آن : به نام خداوند جان و خرد [شروع می‌کنم ] که اندیشه آدمی [در توصیف خداوند] نمی‌تواند بیش از این حد پیش برود . انسان برای تعریف کردن و شناساندن خداوند می‌تواند بگوید: خدای جان ، خدای‌خرد ، خدای کیوان ، خدای آسمان ، و…. یعنی خدا را با نام مخلوقاتش تعریف کند و بشناساند ولی فراتر از این حدّ نمی تواند پیش برود‌،یعنی نمی‌تواند به شرح چیستی ذات خدا بپردازد.( از این برتر اندیشه بر نگذرد شاعر در بیت های بعدی آورده : خرد را و جان را همی سنجد او/ در اندیشۀ سخته کی گنجد او » یعنی خدا عقل و جان را با اندازه ای محدود به انسان عطا کرده است و توانایی اندیشۀ انسان حدّی دارد و نمی تواند به چیستی خداوند – که حدّ توانایی و عظمتش نامحدوداست – پی ببرد . اگر بیشتر دقت کنید ، سخن از ذات خداست که اندیشه آدمی از پی بردن به آن ناتوان است . ستودن نداند کس او را چو هست : در این مصرع هم باز منظور از ستودن یعنی تعریف کردن خداوند برای شناساندن ، (نه شکر گزاری و عبادت ) میان بندگی را ببایدت بست : یعنی تو ای انسان نمی توانی ذات خدا را تعریف کنی از این پرس و جوی بیهوده دست بردار و به بندگی ات برس 👆☹ بله اندیشه انسان در شناخت خدا می تواند تا این حد پیش برود که او را خالق جان و خرد بداند اما بیش از آن پیش نمی رود 👆☹ جواب : البته در بیت های بعدی از مخلوقات دیگر هم نام برده ، اما موضوع سخن در شاهنامه انسان است ، و انسان با نیروی جان و خرد پای به میدان زندگی می نهد ، در واقع موضوع اصلی شاهنامه همان جان و خرد است و بنا براین سزاوار است که حکیم توس سخن خود را با نام خداوند جان و خرد بیاغازد . ( براعت استهلال) دوستان برای اعلام نظرات خود می توانند با اینجانب تماس بگیرند : ۰۹۱۴۱۰۴۴۹۶۵ 👆☹ میان بندگی را ببایدت بست ستودن در این بیت ، با توجه به دیگر ابیات ، تعریف کردن است ، - مثل تعریف کردن مفاهیم علمی ، مثلا تعریف کردن مثلث - و به معنای پرستش و عبادت نیست کسی نمی تواند خدا را تعریف کند - الحمد لله الذی لا یبلغ مدحته القائلون و لا یحصی نعمائه المجتهدون - خوب این مصرع اول اما مصرع دوم میان بندگی را ببایدت بست : حالا که کسی نمی تواند چیستی خدا را بستاید ، بنا بر این بحث در این مورد بی فایده است ، ای انسان برای تو بایسته است که کمر را برای بندگی ببندی ( کنایه از آماده شدن برای کاری )خلاصه این که ای انسان فکر کردن در ذات خدا به تو نیامده تو برو بندگی ات را بکن 👆☹ ستودن نداند کس او را چو هست و این بار منفی ستودن در کلام علی علیه السلام نیز هست : فَمَنْ وَصَفَ اللهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ، وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَد جَزَّأَهُ، وَمَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ، وَمَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ، وَمَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَمَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، بنا بر این فردوسی در بیت اول در ستودن را به روی ما می بندد و در بیت دوم در بندگی را برای ما سزاوار می داند 👆☹ با صدای استاد امیر نوری آغاز کتاب http://shatelland.com/upload/files/0dbff6cf-ed7a-497f-b0c4-891395961a70 لطفا اگر بقیه را خواستید نظر بدهید، و بیان کنید. با تشکر 👆☹ مهرداد قراریان نوشته: 👆☹ 👆☹ 👆☹ به آوردن نام گرامیشان نیاز نیست، که خود می دانند، چه ، خوش در سراچه دلم جا خوش کرده اند. به یاد آوردم، در این باره نوشته بودم، به آغاز کتاب رفتم، آری ،چیزکی با نادرستی های نوشتاری؛ ویراستن دستم نداده بود، اینک باز می نویسم. فردوسی: فراوان بر او سالیان بر گذشت ناصر خسرو: خویش تو آن یتیم، نه همسایت آن فقیر چون بر این قصه برگذشت شبی رو چو عنقا، نشان نداد کسی بایزید گوید: دویست سال بر بوستان بر گذرد، چون ما گلی در رسد سعدی: پسر چون زده بر گذشتش سنین زنامردمان، گو فراتر نشین !! تفسیر طبری: یک روز به نزدیک آن دیوار برگذشت، واو را قصه آن دیوار و مردمان بگفتند خاقان بگریخت،و مردان از آنجابر گذشت و آن شهر پس و پیش خود کرد. به نام خداوند جان و خرد کزین بر تر اندیشه ، بر نگذرد وقتی بر مستی برگذشت، دهانش آلوده بود، آب آورد و دهان مرد بشست. محل و قیمت خود ، آن زمان بدانستم که بر گذشتی و مارا به هیچ نخریدی فردوسی: مر اورا همه پاک فرمان برید زگفتار گودرز بر نگذرید فردوسی: بیامد شهنشاه از آن سان به دشت همی تاجش از مشتری بر گذشت زبانگ تبیره همی بر گذشت چشم پوشیدن: چون بر گذری زخود پرستی در خود نه گمان بری که هستی 👆☹ به سمانه بسیار گرامی که دیریست از گنجور دور است، پاسخی بدهکارم،( نوروز بود و نک مهرگان است) گردو، گوز، جوز، گردکان و چهار مغز که به گمانم هم میهنان هم زبانمان در کابلستان، بلخ و بدخشان و هم فرارودان گردو را می گویند، و گردو به سنگ نمی فروختند، به شماره می خریدند پنجاه دست ، یک گری ( با صدای زیر) و هر دست ده گردو، پنج در هر دست. مهرگان آمد! هان! در بگشاییدش……. مهرگان بر شمایان فرخنده باد 👆☹ مهرتان پایدار و مهرگانتان دل انگیز دور نیستم ، که :به گفته ی شیخ در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم سپاس 👆☹ سوال فرمودید که آیا اندیشه بالاتر میرود یا حاصلِ اندیشه؟ در این مورد فکر میکنم که تجزیه و تفکیک کردن این دو موضوع نادرست است، چون اندیشۀ بی حاصل معنا ندارد. مثلاً، هرآنچه که شما در این متن حاشیه نوشتید، حاصلِ اندیشیدنِ شماست. ولی اگر نمونه یا مثالی از اندیشۀ بی حاصل دارید لطفاً بیان کنید. با سپاس 👆☹ این داستان بر گذشتن اندیشه چنان ساده و بی بر و برگرد است ، که به قول معروف مرغ پخته هم آنرا میفهمد، آقا جان می گوید فکر ما از آن بالاتر نمیرود همین، به همین سادگی ، حالا اگر کسی می گوید چهل سال فریاد زده که این طور نیست و بر بد خوانی خود پا میفشارد( با این که می فرماید قسمت زیادی از شاهنامه را از بر دارد نمی تواند شاهدی بر ادعای خود بیاورد) گناه فرهاد نیست، یقه همان آقارا بگیر قربانت بروم. 👆☹ موافقِ ساده نگری در اشعار بزرگان نیستم، بین برگذشتن و بالاتر رفتن تفاوت بسیار است. بالا و پایین مربوط به دنیای اجسام می شود در صورتی که در جهان اندیشه، بالا، پایین، چپ، راست، شمال و جنوب ویا(شش جهت) وجود ندارد. 👆☹ کانال شاهنامه خوانی در راستای آشنایی با داستانهای شاهنامه در تلگرام ، راه اندازی شد: 👆☹ قرآن ز بر بخوانم با چارده روایت 👆☹ 👆☹ حالت خوبه 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ در جایگاه یک جوینده، به گمانم بیت آخر به شکلی تکرار بیت هشتم می باشد که مفهوم آن را دوست عزیز و فرهیخته مان روفیا پیشتر بیان نموده اند.. اندیشه نمی تواند به فرا تر از هستی راه یابد و تنها در محدوده دریافتهایی که از طریق حواس صورت می پذیرد قابلیت فهم و توضیح دارد.. 👆☹ از شما چه پنهان دوباره خود درگیری پیدا کرده ام در این برهه زمانی حساس! خرد را و جان را همی سنجد او در اندیشه سخته کی گنجد او نیک می دانیم که هیچ کدام از ما از کمک فکری آدم های دیگر بی نیاز نیستیم و اگر هم خیالات برمان دارد که خیلی می دانیم باز وجود کسی یا مشکلی که دانش و باور ما را به چالش بکشد غنیمت است و مایه رشد! اکنون در این برهه حساس زمانی « هر چند همیشه برای من یکی برهه حساس زمانی بوده است » ما در جستجوی خردورزان و خردورزی بوده ایم تا در این زمان محدود عمر کمتر مرتکب خطا شویم، لیک همواره برایم جستن و یافتن یک خردمند چالشی بزرگ بوده است، آخر من با خرد جزوی چگونه می توانم خرد کلی تری را بیابم؟ مگر نه اینکه من جزوی نگر دنبال یکی هستم که کلی نگر تر باشد، منی که تنها خرطوم را می بینم می خواهم او را بیابم که فیل را میبیند؟! منی که مو می بینم آن را می طلبم که پیچش مو را می بیند؟ من که داخل ترازو هستم چگونه می توانم ترازو را وزن کنم؟؟ دایره محاط چگونه باید دایره محیط را اندازه بگیرد؟ 👆☹ 👆☹ خوشحالم که این بازبینی به خیر گذشت تا شاهد نوشته پرمحتوای دیگری از شما - هرچند در قالب سوال - باشیم.. گویا سایت ارزشمند گنجور نیز در این بخش، به کلماتی کلیدی حساسیت دارد! بگذریم .. متاسفانه به دلایلی که روشن و کاملا منطقی است، در این فضا امکان بحث و تبادل نظر طولانی و کاملا آزاد میسر نمی باشد.. من بر این عقیده ام که اولین گام لازم برای رسیدن به درک بالا، رها ساختن ذهن است از بندهایی که به تدریج بر حواس و ذهن و عقل و ادراک ما در این شکل وجودیمان زده می شود و نکته اینجاست که این مسئله در عین حال نوعی پیوستگی ذاتی دارد و گام به گام همراه با ما پیش می رود .. یعنی در اصل حجابها را بر می داریم.. قرار نیست چیز جدیدی بیاموزیم.. قرار است به یاد آوریم و بچشیم.. مقام والایمان را … مجموع بودنمان را …. عشق را….. 👆☹ هر که هستی به جهان مرد، زن، پیر، جوان چند وقتی یک بار باید از خویش جدا گردی خوب “همه” ی داشته هایت در دل یا در سر: همه آموخته ها، تجربه ها، ادراکات خوانده و شنیده ها، تلقین ها عشق ها، نفرین ها رسمها، آئین ها، باورها آنچه حتی که مقدس شمری … سر فرصت “همه” را به کناری بنهی با دقت! حال، در این خلاء و بی وزنی می توانی به دو بال : بال ” اندیشه و الهام”، به پرواز آیی اوج گیری، به نهایت برسی وز آن جا به همه داشته هایت از دور به درستی نگهی اندازی و ببینی که در آن تاریکی معجزه وار، همه ی آنچه اصالت دارد، نورانیست! مابقی دیگر نیست سَره از ناسَره گشته است جدا … حال، بر می گردی اصل اعجاز اینجاست: همه را در دل خویش، همه ی هستی را عاشق هم می بینی … امتحان کردن آن مجّانیست شرط دارد، کافیست چند وقتی یک بار … 👆☹ نهایت، یک دو ساعت، به دنیایی مجازی وصل گشتی - که صد سالیست در ظاهر- * همین وادی که میخوانیم آنرا: ” صحنه ی یکتا و بی چونِ هنرمندی” ** تو گویی پرتو نوری گذر کرده است از منشور و اینک بی نهایت رنگ، رقصان است در اینجا نغمه ی خود خوانده و راهی شوی، امّا نیست زین پس صحنه ای برپا “تو”یی پیوسته پا بر جا … بجز عشق و محبت هیچ معنایی حقیقی نیست تو باید بی نهایت رنگها را، به شور عشق، دائم درهم آمیزی که معنایی اصیل از خویشتن یابی و از سرگشتگی هایت رها گردی، .. بسوی عرش برگردی ——————————- * برداشتی از آیه ۴۷ سوره حج ** اشاره به این شعر از خانم”ژاله اصفهانی” با نگاهی متفاوت : زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه ی خود خوانَد و از صحنه روَد صحنه پیوسته به جاست، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد 👆☹ بسیار زیبا بود طبع روان و نوآور شما را تبریک می گویم مانا باشید 👆☹ نگاه زیبای شماست که زیبایی خلق می کند .. 👆☹ “مقالات شمس” 👆☹ نقل قول از حمیدرضا گوهری چهل سال است فریاد میکنم بیت اول شاهنامه به غلط خوانده میشود اما گوش کسی بدهکارنیست. خوشبختانه درطول این چهل سال اخیر که این مطلب را درصد ها مکان واقعی ومجازی هم گفته وهم نوشته ام وبجزاستاد بلند مرتبۀ خود دردانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران مرحوم استاد دکترزرین کوب ونیزیکی دوتن ازشاگردان خودم ، دیگران این سخن را آنطورکه باید جدی نگرفتند… حداقل اینجانب اسم مصدر وفعلی همچون [ برگذشتن] ندیده ام که منفی آن یا برنگذشتن وبالاخره [ برنگذرد] باشد. …………………………………………………………………. زرین کوب زنده بود ۲۰ تا پس گردنی کمش بود. …………………………………………………………………. به بخشندگی یاز و دین و خرد دروغ ایچ تا با تو برنگذرد ز اندازهٔ روز برنگذرد کزان رود برتر زمین نشمرد ز صد سال بودنش برنگذرد 👆☹ ز دوران چرخ آزمودم بسی دروغ ایچ تا با تو برنگذرد کزان رود برتر زمین نشمرد ز صد سال بودنش برنگذرد 👆☹ ………………………………………………………………………. زرین کوب خدایش بیامرزد ولی ۲۰ تا پس گردنی بدهکار باشد 👆☹ پس گردنی را نه استاد زنده یاد که شاگرد وی بدهکار می باشد ( تعداد آن به نظر سرکار بستگی دارد) زرین کوب به گمانم اکیدا ایشان را سفارش کرده باشد از خواندن شاهنامه و نزدیک شدن به داشکده ادبیات خودداری کند 👆☹ ” چند وقتی یک بار ” راستی زیبا بود! 👆☹ 👆☹ ولی باید پذیرفت که سخن یکی چون زرین کوب سند است.سخن من یا قوچعلی خان که نیست که اگر بود این همه گمراه کننده نبود ولو شنیده میشد. با این همه استاد ماست و خورشید سیاره گننجور 👆☹ 👆☹ 👆☹ من سواد کمی دارم ولی با نظر استاد حمید رضا گوهری موافقم. چون این بیت در مدح خدا میباشد و در مصراع دوم به فکر بنده کزین برتر اندیشه بر. نگذرد. میشود نتیجه تفکر و فکر کردن انسان که از (اینجا معنای از همان مصراع اول است) نگذرد (نمیشود از آن بیشتر گفت در مدح خدا گفتن از این بالاتر نمیشود که تو صاحب و مالک جان و خرد انسان هستی یعنی از نظر مادی و زمینی جان و از نظر معنوی خرد یا فکر که این دو همه چیز انسان هستند) نمی دانم توانستم منظور خود را بیان کنم یا نه لذا جسارت بنده کم سواد را اگر اشتباهی کردم باز بر این بنده ببخشایید. 👆☹ ز دانش دل پیر برنا بود درباره واژه برنا باید گفت درست مانند مرداد و امرداد بر آن گذشته است. این وازه در اصل اینچنین بوده: ا+پر+ناک ا=حرف نه یا نفی مانند اکج و امرداد: راست و نامیرا پر=سرشار که سپس به بر تبدیل شده است. ناک=زمان اپرناک=آنچه زمانش پر نشده(یعنی بالغ نشده) پس از از دست دادن ا و ک به شکل پرنا و سپس برنا درآمده به نظر من اپرنای بوده و نای آن گلو،خرخره،حلقوم یعنی کسی که هنوز گلویش پر نشده و تغییر صدا در او آشکار نشده است. 👆☹ 👆☹ 👆☹ میان بندگی را بباید بست یعنی ، باید بندگی کرد مثل اینکه می گویند: کمر به خدمت بستن ، یعنی در خدمت کسی بودن زنده باشی 👆☹ ببایدت مساوی است با {تو باید} 👆☹ نوشتارهای شما عزیزان را چند بار خواندم از آغاز تا به پایان و هر بار خواندم بیشتر لذت بردم. اکنون در گوشه ای نشسته و می اندیشم که قالب های شعری هرچند تحفات و زیبایی هایی به ما هدیه می کنند ولی انگار محدودیت هایی نیز بر بیان انسان تحمیل می کنند. منظور اینکه اغلب ما کمتر از آنچه می دانیم و می فهمیم می توانیم در قالب گفتاری و نوشتاری بر زبان و کاغذ بیاوریم و این خود منشاء برخی سوء تفاهمات است. مقصود از این مقدمه این است که برای من این سوال وجود دارد که اگر حکیم طوس خود را محدود به گفتار می کرد و محدودیت بیشتر قالب شعری را کنار می گذاشت به عبارت ساده تر اگر منظور خود در این مقدمه را به زبان نثر متداول دوران خود می نوشت مقاله او چگونه از آب در می آمد. آیا کسی هست مرا در این موضوع یاری کند؟ البته اصل موضوع و اندیشه های مقدماتی همگی در معرض نقد بزرگواران می باشد. 👆☹ می باشد. با سپاس 👆☹ شما گفتید که فردوسی در سال ۳۲۹ قمری دیده به جهان گشودند و در سال ۴۱۱ قمری چهان را پدرود گفتند. ۴۱۱ – ۳۲۹ = ۸۲ همچنان فرمودید که فردوسی در سال ۳۱۹ خورشید دیده به جهان گشودند و در سال ۳۹۷ خورشیدی جهان را پدرود گفتند. ۳۹۷ – ۳۱۹ = ۷۸ اگر این تفاوت را تشریح بفرمایید سپاسگزار خواهم شد. چرا به حساب قمری فردوسی ۸۲ سال زندگی کردند و به حساب خورشیدی ۷۸ سال؟ 👆☹ حمیدرضا محمدی نوشته: هر سال قمری ۱۱ روز از سال شمسی کوتاه‌تر است. اگر ۷۸ را در ۱۱ ضرب کنید و بر ۳۵۴ (تعداد روزهای سال قمری) تقسیم کنید اختلاف حدود ۲.۵ سال می‌شود. با توجه به این که ماه تولد و وفات هم در این محاسبات تأثیرگذار است می‌توان نتیجه گرفت که اعداد احتمالا مشکل محاسباتی ندارند (اعداد اختلاف و … را از آنچه در ذهن داشتم نوشتم که فکر می‌کنم حدودا درست است با این حال بهتر است خودتان تحقیق کنید). توجه کنید که مبدأ تاریخ ما (هجری) شمسی و قمری یکسان است اما همین الان اختلاف سال فعلی قمری و شمسی چقدر است؟ البته در مورد سالهای تولد و وفات بزرگان ما همیشه نقلهای متفاوت و متناقض وجود داشته اما اگر فرض کنیم اعداد درج شده برای سال تولد و وفات فردوسی بر اساس یکی از تقویمهای شمسی یا قمری درست باشد اعداد تقویم دیگر بر اساس محاسباتی نزدیک به همین به دست می‌آید. 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ گمنام-۱ نوشته: اگر زحمت خواندن حاشیه ها را بر خود هموار کنید گواهیی چند بر کاربرد فعل ” برگذشتن ” خواهید یافت از زبان ستونهای زبان فارسی: فردوسی، ناصرخسرو ، نظامی، سعدی تذکره اولیا تاریخ بلعمی و.. 👆☹ 👆☹ کزین برتر اندیشه برنگذرد نظامی در آغاز شرفنامه: ز راز تو اندیشه بی‌آگهیست حسابی کزین بگذرد گمرهیست چنان بستی آن طاق نیلوفری که اندیشه را نیست زو برتری خرد تا ابد در نیابد تو را که تاب خرد بر نتابد تو را چو در نیم‌شب سر برارم ز خواب تو را خوانم و ریزم از دیده آب و گر بامدادست راهم به توست همه روز تا شب پناهم به توست 👆☹ اما منظوری که در ذهن دارم و این نکات را به عنوان مقدمه‌ای بیان کردم این است که به گمانم در بیت آغازین، شاعر از مصرع دوم این مقصود را دارد که اندیشه‌ای برتر از باریتعالی بر آدمی گذر نمی‌کند. و در واقع «اندیشه» در مصرع دوم، اسم نکره است؛ «اندیشه‌ای برتر از این (خداوند) خطور نمی‌کند» و به همین دلیل سخن خود را، که نتیجه‌ی فکر و اندیشیدن اوست، با برترین اندیشه‌ای که بر ذهنش می‌گذرد آغاز می‌کند. که در این‌جا فعل «برنگذرد» به معنایی ست که در ابیات فردوسی و دیگر شاعران آمده و در نظرات دوستان و در لغت‌نامه‌ی دهخدا، زیر «برگذشتن»، آمده است و به معنای «عبور کردن، رد شدن» است و شاهد چنین کاربردی بیتی از سعدی ست که: «چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی» که برای خیال فعل گذر کردن بدون متممی به کار رفته است. 👆☹ داستان اصلی در مورد اندیشه بر هست ببینید حاصل اندیشه خیلی مهم هست، چرا؟ بدلیل اینکه در بودا معتقد هستند تا شاگردی به مقام استادی نرسیده نباید متنهای الهی(دیوان) رو مطالعه کنه و معتقد هستند زمانی که آگاهی کامل از موضوعی نداری نظری که بدی نظری ناقص هست. در عرفان استاد عرفان هست که به شاگرد می گه چه کار کنه که مقاماتی در عرفان هست که مثلا قطب مستقیما با وارد شدن در ملکوت از طریق کشف و شهود به حقیقت دست پیدا می کنه و نه با افکار یا به عبارتی حاصل تفکر خودش در واقع قطب هم یک استاد داره مثلا فرض کنیم حضرت محمد رو اگر قطب بدونیم در عرفان استادش به اذن خدا مثلا جبرئیل بوده یا حضرت موسی استادش خود خداوند تعالی بوده در اینجا منظور من از استاد اهمیت حاصل اندیشه است شما می بینید که صاحب و مالک جان و اندیشه در واقع خداست و این فهم و عمل به اون جهت درستی به اندیشه می ده و حاصل خوبی به اندیشه می ده کسی که خدا رو در عمل صاحب اندیشه و جان نمی دونه عملا خودش یا دیگری غیر از خدا رو صاحب جان و اندیشه می دونه که نتیجش این می شه که چنین شخصی منصور رو بر دار می زنه ولی کسی که خدا رو صاحب جان و اندیشه می دونه مثل اون شخصی که در قرآن علم لدنی داشت و با حضرت موسی همراه شد ( و وهبنا من لدنا علما) می بینیم که پسر اون خانواده رو به امر خدا می کشه و جانش رو می گیره. خوب در زمینه خرد می دونیم که تعریف عقل اینه که انتخاب بهتر بین دو خوب یا بین دو بد در واقع انتخاب خیر یا بهتر در بین دو خیر یا بین دو شر که این یعنی در دوراهی ها ما از عقل بهره می بریم که مثلا زمانی که شخصی سر دو راهی ای از زندگی قرار می گیره استخاره می کنه و طلب خیر می کنه که مثلا فرض کنیم ناراحت از دیوان حافظ استخاره می کنه می یاد کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد می فهمه حالا که با ناراحتی نمی تونه کاری از پیش ببره این بهش کمک می کنه حالا راه بهتر پیدا کنه ولی حقیقت راه بهتر نیست بلکه بهترین راه هست ببینید لااقل در سخن فردوسی اینجا گفته به عنوان یک حکیم که حاصل اندیشه من اینه که خدا صاحب جان و اندیشه است اگر فرض کنیم که خود فردوسی قدرت درک سخن خودش رو داشته پس تمام سخن فردوسی باید از جنس حقیقت باشه چون این درکی که خیلی ها بهش نائل نمی شن و همانطور که استادمون آقای گوهری فرمودند با حاصل اندیشه خودشون، این حاصل اندیشه فردوسی است و درک این معنا اهمیت مرگ و زندگی رو داره چون خیلی ها درک این حاصل تفکر رو ندارند مثل کسایی که منصور رو بر دار کردند با اینکه نه صاحب خردش بودند و نه جانش ولی هم جانش رو گرفتند و هم حاصل اندیشه رو غلط دونستند. خدا حق هست و شناخت حقیقتشناخت خداست و عرفان شناخت خداست که همون شناخت حقیقت هست پس شناخت حقیقت خیلی اهمیت داره اگر خدا رو صاحب جان و خرد بدونیم الان به عنوان مثال شناخت این که تشخیص و فهم و احتمال قریب به یقین درک اینکه صاحب جان و مال خداست توسط فردوسی والاترین حاصل اندیشه اون بوده و در صدر هر تفکر و سخنش محصول این اندیشه بوده درس خیلی بزرگی داره واسه افرادی که سهمشون بهره مندی از گلابها بوده و کسانی که با رندی ها آشنا هستند و در بند زیبایی های گل گرفتار نیستند و سخنشون این نیست هر چی که مشهور درسته و زیبایی انسانهای گمنام صاحب گلاب ازلی رو بیشتر از انسانهای مشهور در جهان می دونند، نکته بسیار با اهمیتی هست و درس زیادی داره. با تشکر از استاد گرامی جناب شمس الحق که با خورشید اندیشه شون حقیقت رو روشن کردند واقعا استفاده بردم. یا حق 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » کیومرث بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. — اگر «پرداخته» بخوانیم، بله، اشکال وزنی دارد ولی اگر همچنان که در اینجا ثبت شده «پردخته» بخوانیم مشکلی ندارد : پردخته در لغت‌نامه‌ی دهخدا. 👆☹ — با تشکر از شما، تصحیح شد. 👆☹ حمید نوشته: 👆☹ 👆☹ 👆☹ حمیدرضا نوشته: با تشکر از لطف و زحمت شما چنین امکانی وجود دارد٬ روی «شماره‌گذاری ابیات» در کادر حاشیه‌ها کلیک کنید. 👆☹ فرهود نوشته: نادرست: “سر بخت و تختش برآمد به کوه” درست: ” سرِ تخت و بختش برآمد، به کوه” 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ استومند هم زیباست به جای عظیم الجثه میشود به کار گرفت 👆☹ نوح اندر بادیه کشتی بساخت + صد مثل گو از پی تسخر بتافت در بیابانی که چاه آب نیست + میکند کشتی چه نادان ابلهیست آن یکی گفتا که کشتی را بتاز + وان دگر گفتش که پرش هم بساز گفت نوح این هم بفرمان خداست + کو به چربک ها نخواهد گشت کاست 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو واژه «خرورا» در اوستا بعنوان صفتی برای دیو بکار رفته است. به معنی «خونریز» و «سنگدل». قسمت اول آن «خرو» احتمالا با «خون» همریشه است. در سایر زبان های هند و اروپایی نیز می توان این ریشه را ردیابی کرد: درسانسکریت «کرورا» یعنی خونین. در لاتین crudus یعنی خونین و بیرحم. در روسی krov یعنی خون در انگلیسی cruel یعنی بیرحم. احتمال دارد در این بیت «خرورا» صفت دیو باشد به معنای خونریز. همانطور که در بیت زیر برای دیو صفت بکار رفته: ز کردار بدخواه دیو پلید تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ 👆☹ سپاس از درس دستور زبان، اما آیا نمیشود برای این انبوه واژگان تازی برابر فارسی یافت یا ساخت؟؟ چه کسی جز شمایان میباید آستین بالا بزند؟ گزاره ، نهاد، کنش و……. چه گناهی دارند؟ چشم به راه پاسخ و گامی که میشود از راه گنجور برداشت فرهنگستان گویا با واژگان تازی عهد مودت بسته است. 👆☹ فرمایش شما متین است .ولی من بالاتر از دکتر کزازی نیستم ایشان با نگارش کتابها و شروح مختلف نتوانستند انتظار جامعه را برطرف کنند. امثال بنده هم مجبوریم در دوره دکتری با خواندن دستور زبان دکتر خیام پور این شیوه را ادامه بدهیم. از طرفی این سایت تخصصی بوده وامثال شما عزیزان می دانند که در دوره های بالاتر نهاد از دو زیرشاخه فاعل و مسندالیه تشکیل شده است. بنده بیشتر این نوع ترکیب را می پسندم . چون در بسیاری جاها با امدن فعل اسنادی نهاد به صورت مسندالیه می آید و برخی جاها به صورت فاعل. به هر حال بنده درآن حد نیستم که پایه گزار مکتبی نو برای دستور زبان فارسی باشم در حالی که امثال دکتر خانلری و استادان بنده در دانشگاه تبریز هیچ اقدامی نکرده اند. مانا باشید. 👆☹ 👆☹ طهمورث فردوسی » شاهنامه » طهمورث جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. حمید نوشته: با تشکر، تصحیح شد. 👆☹ حمید نوشته: با تشکر، تصحیح شد. 👆☹ 👆☹ چند بیت دیگر هم در برخی نسخه ها هست: جهانا مپرور چو خواهی درود چو می بدروی پروریدن چه سود برآری یکی را به چرخ بلند سپاریش ناگه به خاک نژند 👆☹ فرهود نوشته: 👆☹ جهان از بدیها بشویم به رای پس آنگه کنم درگهی گرد پای قافیه نمی خواند احتمالا در مصرع دوم پایگه یا جایگه درست باشد جهان از بدیها بشویم به رای پس آنگه کنم درگهی پایگه اگر داد بینی همی رای من مگردان از این پایگه پای من . 👆☹ به کوشش ازو کرد پوشش به رای نه قافیه درست است و بعید است این بیت از شاهنامه به این نحو درست باشد و یا اینکه حتی از فردوسی باشد 👆☹ قافیه ها با هم همخوانی دارند ، اگر ، الفِ ، رای ، آ خوانده شود { رآی } رای با جایگه هم قافیه نیست با احترام 👆☹ کار خوبی می کنید که فقط در گرد بحث های عروضی و ردیفی و قافیه ای و وزنی اشعار می گردید. برای شما که با نظرات خودتان به مباحث دینی می تاختید-اگر چه با لحنی غیر تهاجمی- با این همه اطلاع ادبی، به نظر من خوب نبود ادامه دادن آن روش. چون اکثریت افرادی که می آیند و گنجور را می خوانند انسان هایی دین باور هستند چنانکه تقریبا همه شاعرانی که اشعارشان در کنجور ثبت شده هم افرادی دین باور و خداشناس بوده اند. حتی اگر فرض را بر این بگیریم که شما اعتقادی به خدای مهربان و روز جزا ندارید واقعا نازیبا بود درج نظرات نامعنوی در این محیط معنوی؛ یک جور مثل وصله ی ناجور به چشم می آمد نظرات شما. دوست من اگر ما در پی حقیقت هستیم باید در جای خودش دنبالش باشیم. محیط گنجور مختص نظر دادن پیرامون محتوای اشعار است و جز ظاهر اشعار بزرگان و برخی اشعار خیام و ایرج میرزا و شاید یکی دو تن دیگر، محتوای نفی خدا و معاد در این اشعار وجود ندارد. این همه حرف زدم تا بگویم ضمن احترام به شما، نظر شخصی بنده بر قطع شدن ستیز شما و چند تن دیگر از دوستان در بحث های عقیدتی بود. با تشکر 👆☹ آن تلخ وش که صوفی ام الخبائث ش خواند اشهی لنا و احلی من قُبلة العذا را این مثل بدان آوردم تا در تعبیر و تفسیرش و اتصالش به شراب روحانی و عروج به دنیای عرفان برایم بگویی نه اکثر کسانی که به گنجور می آیند دین باورند و نه اشعار مذهبی ست بلکه آنان که بیشتر می نویسند چون تاب سخن مخالف نمی آرند فریادشان بیشتر هواست که از خصوصیات مدعیان دین چنین است که هر سخن مخالف را در گلو خفه کنند و این را در تاخت و تازشان دیدیم ، ای کاش جناب حمید رضا حاشیه های محبت آمیزشان را حذف نمی کردند تا منطق و ادب مدعیان ابدی می شد ما بی دین نیستیم ، که خرافات را در دینمان نمی گنجانیم ، شما از عقیده ی خود دفاع کنید ، ما می خوانیم و تاب می آوریم و بی احترامی نمی کنیم ، به شما نخواهیم گفت : کله ات پُر از قورمه سبزی ست ، ما کجا خدا را نفی کردیم ؟ کی به شما گفتیم از عقیده ی خود دست بردارید؟ ، هیچ ستیزی در کار نیست بگذارید تا محیطی آزاد برای اظهار نظر هست ، در به روی آزادگان نبندیم با احترام 👆☹ هانی جان خوشحالم که آدم دینداری یافتم که می شود با او حرف زد! اگر گمان میکنیم که حقیقتی را دریافتیم توصیه شده برای بر پا داشتن آن قیام کنیم ولو یک نفری یا دو نفری! در اقلیت بودن دلیل کافی برای خاموشی نیست! به علاوه هر کسی وقتی به چیزی اعتقاد دارد آن را بر حق می داند. کسی حقیقت مکشوف را رها نمی کند به باطل توسل جوید. مگر ریاکاران و متظاهران که اگر کسی در این فضای مجازی نیز چنین کند تنها وقت خویش را تلف کرده است. هیچکس لا مذهب نیست، مذهب یعنی راه و روش و هر کسی بی تردید راه و روشی برای زندگی برگزیده است. و مذهب درست تر آنی نیست که حتی آداب اولیه سخن گفتن را به مدعی آن یاد ندهد. به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد یک دین باور حقیقی داریم و یک دین باور الکی، خواهشمندم بین این دو تمایز قایل شوید. به خاطر داشته باشید هر کالایی در جهان اصل و بدل دارد. و سخت مراقب باشید تا ناگهان بدل را به جای اصل به شما نیندازند. 👆☹ روز هشیاری نبودم بت پرست بت پرستیدم چو گشتم مست مست بس کسا کز خمر ترک دین کند بی شکی ام الخبایث این کند شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند هرچ گفتی کرده شد، دیگر چه ماند خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق کس مبیناد آنچ من دیدم ز عشق 👆☹ وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که کمی آنورتر پشت سر مرد سیاه‌پوست، در کنار میز بغلی کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند ! و ظرف غذایش را که دست‌ نخورده و روی آن یکی میز مانده است.!! پائولو کوئلیو: من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل کوته فکران رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌ آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد . : زمین بهشت می شود… روزیکه مردم بفهمند هیچ چیز عیب نیست جز قضاوت ومسخره کردن دیگران…! هیچ چیز گناه نیست جز حق الناس..! هیچ چیز ثواب نیست جز خدمت به دیگران. …! هیچ کس اسطوره نیست الا در مهربانى و انسانیت…! هیچ دینى با ارزشتر از انسانیت نیست…! هیچ چیز جاودانه نمی ماند جز عشق…! هیچ چیز ماندگار نیست جز خوبى … 👆☹ اینجا دوستان “روشنفکر” بسیار هستند که با زبان عربی مشکلات زیادی دارند. 👆☹ اینجا دوستان “روشن فکر” بسیار هستند که با زبان عر بی مشکلات زیادی دارند. 👆☹ سپاسگزارم از نظر شما. توصیه هایتان را به جان و دل می پذیرم. هر چند آن آیه ای نوشته اید مربوط به هر حقیقت نیست و قید لله می رساند که دستور به برخاستن فردی یا جمعی در مسیر تحقق حقایق الهی است. اما توصیه ای نیک است. من هم منظورم نبود که اکثریت ملاک حقانیت است. اتفاقا در بیشتر طول تاریخ بشر، اکثریت بر باطل(اعم از باطل مطلق و باطل نسبی) بوده اند. منظور من این بود که اکثریت کسانی که اینجا می ایند خداباور هستند چون ایرانی ها-به جز کمتر از یک درصد غیر ایرانی- اینجا می ایند و ایرانی ها هم غالبا خداباور هستند. وجود امثال سمانه که در ظاهر افکاری مخالف موج اکثریت ایران اسلامی دارد، هم موجب انگشت نما بودن نظرات وی و خودش در محیط گنجور است. و هم نظرهای امثال سمانه برای افرادی که اهل مطالعه نیستند و شاید تنها به سبب علاقه به یک شعر حافظ و سعدی و یا حتی سرچ نام محسن چاوشی به این محیط می آیند موجب بدفهمی نسبت به حقایق پاک عالم خاک شود و حتی دید افراد کم سن و سال ۱۳-۱۴ ساله را نسبت به شاعران خداباور ادبیات ما بد و تاریک کند. من به هر دو سبب گفتم بهتر است سمانه ترویج آن گونه افکارش را در اینجا ادامه ندهد و می تواند به سایت های مرتبط با این مقصود هجرت! کند. بماند هم چندان ربطی به ما ندارد. هر که هر چه بکارد همان را درو می کند. من دوستانه به او گفتم. 👆☹ اتفاقا یکی از اولین چیزهایی که برای من مهم بود این بود که دکان ها را بشناسم نه زود شیفته و مفتون کالاها شوم. برای من دکانی که کالاهی رنگی و جذاب دارد ولی کالاهای غیر جذاب یا نفرت انگیز هم دارد دکان خوبی نبوده نیست و نخواهد بود. مغازه ای که دم از فروختن شکر خالص می زند ولی وقتی شکر را خانه بردم و در کیک استفاده کردم کیکم سیاه شد و حتی اگر سیاه نشد کامم تلخ شد، برای من یک ریال نمی ارزد. من دکان و مغازه ای را دوست دارم که اولا چیزی را مخفی نکرده باشد، کالاهایش همه اصلی باشد، ترس امتحان و محک زدن کالاها را نداشته باشد. هراس مقایسه کردن کالاهایش با کالاهای سایر مغازه ها و حتی بازارهای دوردست را نداشته باشد. برای من مهم است که فروشنده ی کالاها کیست و معرفی کننده شان و حتی شاگرد مغازه….حتی اینکه مغازه در کجا هست هم برایم مهم است…. اینکه کسی کالای بی دینی اش را می فروشد و کسی دین داری موجب نشده و نمی شود من سریع به سمت مغاززه ی دین فروش! بروم. در این دنیا از ان بودایی هند و چین تا مسیحیان تمام دنیا و یهودیان دنیا کالاهایشان را می فروشند. بعضی با ترس بعضی با تقلب بعضی با هراس و هزار توصیه…. من از فروشندگان جسور خوشم می آید…. که از کارخانه ای که کالا را تولید می کند تا منزل مصرف کننده را رصد کرده اند… کالایشان هم اصلی اصلی است. …. همیشه نو نو نو است…. کهنه نمی شود….جایگزین می کند ولی نو تر را با نو…. من به این بحث اصل و بدل وسواس دارم و چقدر خوشحال شدم که توصیه ای را شنیدم که به بحث مورد علاقه ام مربوط بود. باز هم تشکر می کنم. 👆☹ حتی بی دین ها هم دارای مذهب و دین و روش و مسلک هستند… ولی در علم منطق می گویند بین اصطلاح و لغت را نباید با هم قاطی کرد چون درست نیست. مذهب در اصطلاح یعنی کسی که معتقد به دینی است که چند شاخه شده، مثلا شیـعه، سنـی، زیدی و… در اسلام. به خاطر همین وقتی بحث اطلاح در میان است اینکه بگوییم هیچ کسی لا مذهب نیست، درست نیست دوست عزیز. اتفاقا لامذهب خیلی زیاد یافت می شود. مهم این است که آدم از میان مذهب های متعدد، ببیند کدام یک به واقعیت نزدیکتر است… اگر قرار باشد قید دین و مذهب اصطلاحی را بزنیم دیگر نیازی نبود خدا کسی را بفرستد تا مردم را هدایت کند و راه های گمراهی و شیطانی را نشان دهند. کسی که فکر کند همه کس مذهب دارد و از هر کدام هم می توان خوبی ها را برداشت کرد، آن گوهر اصلی و درجه یک را که همان هوش برتر به آن راهنمایی کرده، با تمام مسلک های منحرف و حتی ساخته ی بشر مساوی دانسته و به آن هوش برتر احترام نگذاشته است…. و از میزان ها و ترازوهایی که ان هوش برتر در اختیار بشر خاکی نهاده استفاده نکرده و همان مذهب ها و مسلک های باطل و ناخالص، او را فریب می دهند. ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد… تشکر مجدد از نظر شما. 👆☹ این مرد به آیه قرآن عمل کرد : ان تقوموا لله مثنی و فرادی… او برای بر پا داشتن آنچه که حقیقت میپنداشت قیام کرد، انگشت نما شد، از سوی کلیسا تکفیر شد، خانه نشین شد…. آن روز هم عده ای او و نظرات او را نفرت انگیز خواندند، شکسپیر در جایی میگوید من در شگفتم از کسانی که با دست خود قلاب می گیرند تا دزد شراب از پنجره دهانشان وارد شود و گنجینه عقلشان را برباید… آن گالیله مسلمان و این شکسپیر پیغمبر است! من نمی گویم که آن عالیجناب هست پیغمبر ولی دارد کتاب! گالیله آنجا که یک تنه برای برپایی حقیقت قیام میکند دین ورزیده و شکسپیر وقتی که میگوید باده نوشی آنجا که رهزن عقل شود خطاست پیامی از خدا آورده است. جان کلام من این است هانی جان، جوهر اعمال و نمود اندیشه های انسان ها را ببینیم، صرفنظر از نام دین یا مذهبی که با آن زاده شدند یا ادعای آن را دارند! تنها یک چیز در جهان نفرت انگیز است و آن جهل است، جهل سرچشمه همه بدیهاست، تعصب، خشم، خود بزرگ بینی، استبداد، ساده لوحی،بیماری و… چه بسیار شیعه دانا و چه بسیار شیعه نادان…. چه بسیار به گفته شما لامذهب دانا و چه بسیار لامذهب نادان…. 👆☹ این مرد به آیه قرآن عمل کرد : ان تقوموا لله مثنی و فرادی… او برای بر پا داشتن آنچه که حقیقت میپنداشت قیام کرد، انگشت نما شد، از سوی کلیسا تکفیر شد، خانه نشین شد…. آن روز هم عده ای او و نظرات او را نفرت انگیز خواندند، شکسپیر در جایی میگوید من در شگفتم از کسانی که با دست خود قلاب می گیرند تا دزد شراب از پنجره دهانشان وارد شود و گنجینه عقلشان را برباید… آن گالیله مسلمان و این شکسپیر پیغمبر است! من نمی گویم که آن عالیجناب هست پیغمبر ولی دارد کتاب! گالیله آنجا که یک تنه برای برپایی حقیقت قیام میکند دین ورزیده و شکسپیر وقتی که میگوید باده نوشی آنجا که رهزن عقل شود خطاست پیامی از خدا آورده است. جان کلام من این است هانی جان، جوهر اعمال و نمود اندیشه های انسان ها را ببینیم، صرفنظر از نام دین یا مذهبی که با آن زاده شدند یا ادعای آن را دارند! تنها یک چیز در جهان ناخوشایند است و آن جهل است، جهل سرچشمه همه بدیهاست، تعصب، خشم، خود بزرگ بینی، استبداد، ساده لوحی،بیماری و… 👆☹ چه بسیار به گفته شما لامذهب هدایت شده و چه بسیار لامذهب گمراه… 👆☹ امام علی(ع) فرمود: «خُذِ الْحِکْمَةَ مِمَّنْ أَتَاکَ بِهَا وَ انْظُرْ إِلَى مَا قَالَ وَ لَا تَنْظُرْ إِلَى مَنْ قَال‏»؛ حکمت را از کسى که آن‌ را برای تو می‌آورد، بگیر و به آنچه گفته است، بنگر و به [شخصیت‏] گوینده نگاه نکن. سخن شکسپیر را در مورد شراب نمیدانستم، ممنونم! 👆☹ حتما متوجه هستید که شکسپیر باده نوشی را در حدی که موجب زوال عقل شود مذمت می کند. البته اشکالی بر همه مواد شیمیایی طبیعی وارد است که دوز دقیق ماده موثره آنها معلوم نیست به ویژه بر گذشتگان در صد الکل یک شراب خاص و میزان تاثیر آن بر هوشیاری مردم دقیقا آشکار نبود. امروزه شاید بتوان با دقت بیشتری اعلام کرد چه میزان از چه نوع شرابی موجب کاهش سطح تمرکز انسان می گردد و محدوده ایمنی آن را تعیین کرد. این همه حساسیت بر روی موضوع حل و حرمت شراب از اینروست که در عهد پیامبر شراب بود ولی مثلا اکستازی نبود. وگرنه همین که اکستازی یا ال اس دی حلال یا حرام است بدون تردید جزء مواردی است که (از نظر دینداران) فقها باید درباره اش نظر بدهند. حتما شما قبول دارید که اگر بخواهند حکمی درباره ال اس دی صادر کنند باید آثار مصرف آن بر بدن انسان را از دانشمندان طب و داروسازی بپرسند. بنابر این عقلا این استفتاء از پزشکان در مورد شراب نیز صدق میکند… کما اینکه اکنون نیز میگویند اگر پزشک تجویز کند منعی ندارد. برای بسیاری از موضوعات دنیای مدرن هیچ مبنایی در قرآن و فقه و… وجود ندارد. از جمله موضوع شبیه سازی و اتانازی یا مرگ خود خواسته. برای تشخیص حل و حرمت این موضوعات، ما ناگزیر از تشخیص درستی یا نادرستی آن ها با دانش امروز هستیم. با آنچه از دانش پزشکی و روانشناسی و تاریخ و… در دست داریم. اگر اینجا عقل و دانش روز کار میکند چرا همه جا کار نکند؟؟! 👆☹ به نظر من بهترین شارح شاهنامه خود شاهنامه است چه در لفظ چه در معنا بطوریکه مثلا کسی که اولین بار این بیت زیر را می خواند : به هستیش باید که خستو شوی. ز گفتار بی‌کار یکسو شوی به قرینه مصرع بعدی و یا ابیات قبلی معنی کلمه “خستو “را در می یابد و احتیاج به هیچ واژ نامه ای ندارد و اگر فردوسی ادعا دارد که با این اثر عجم را زنده کرده است بیراه نگفته .و اگر ما این اثر را شاهکار می نامیم نیز برای دریافت لفظ و معنا باید از خود شاهنامه و ابیات آن استفاده نمائیم . غفلت از این موضوع باعث گر فتار آمدن و لغزش های بسیاری ازسوی بزرگان در شرح لفط و یا معنی ابیات شاهنامه گردیده بطوریکه در معنا کردن یک کلمه دفترها سیاه نموده تا اشتباه ذهنی خود راجبران نمایند .در صورتیکه در خلق این اثر و” گوهر دری” توسط خالق آن نظر به دو چیز یعنی استفاده همه مردم فارسی زبان نه قشر خاص و دوم سادگی و روان بودن داشته است چرا که هدف او زنده نمودن ریشه فرهنگ این سرزمین که همان زبان باشد بوده که پس از صدها سال تاختن اعراب (که به واقع آلام زیادی را برای این سرزمین آنهم بیشتر از جنبه فرهنگ و پیشینه کشور در بر داشته )صورت گرفته است .با این مقدمه به توضیح شما برمی گردیم که فرموده اید قافیه ها با هم همخوانی دارند ، اگر ، الفِ ، رای ، آ خوانده شود { رآی }رای با جایگه هم قافیه نیست. ما در اینجا دو کلمه پایگه و جایگه که در بسیاری از جاهای دیگر شاهنامه آمده و مثالی هم ذکرنمودیم پیشنهاد نمودیم و اگر جایگه راست ناید پایگه که در صورت جایگزین شدن به معنا نیز نزدیکتر آید پیشنهاد نموده ایم که معنی آن این می شود (که پس از اینکه با اندیشه نمودن بدیها را از جهان می شویم آنگاه درگاه و بارگاهم را پایگاه پادشاهی خود و جهان قرار می دهم) نظیر معنی پایگه در این بیت دیگر شاهنامه به اخترت گویند کیخسروی بشاهی بر آن پایگه برشوی اگر این موضوع مورد قبول افتد با جایگزینی این کلمه هم لفظ که در اینجا قافیه را در بر می گیرد درست می شود و هم معنا چراکه با جایگزینی کلمه {رآی} که شما پیشنهاد داده اید اگرچه قافیه بسامان می گردد ولی باز هنوز مشکل دیگر که معنا باشد یعنی کلمه گرد پای در مصرع :”پس آنگه کنم درگهی گرد پای” به قوت خود باقی است اگرچه هنوز معنی دو کلمه رآی و گرد پای دراین دو مصرع برای ما روشن نیست شاد و پیروز باشید –ضمنا از اینکه به ابهامات اینجانب در مورد این بیت پاسخ دادید سپاسگزارم 👆☹ 👆☹ اکستازی یا ال اس دی : هر چیزی که یقیناّ به بدن یا روح من صدمه بزند٬ حرام است، این دستور قرآن و عقل است. اینکه چیزی نیست که “فقها باید درباره اش نظر بدهند”، البته به نظر من. فرمودید: “اگر اینجا عقل و دانش روز کار میکند چرا همه جا کار نکند؟؟!” عقل و دانش همیشه در همه جا کار میکند، ولی عقل جزعی به درد کارهای جزعی میخورد. عقل بشر بدون تمسک به آیاتِ عقلِ کل که قرآن و روایاتِ اهلِ بیت (ع) بخشی از آن میباشند در خیلی مواقع اشتباه میکند. مثالی میزنم که از اینترنت کوپی کردم: خوردن گوشت خوک … برای شما حرام شده است». مائده آیه ۳ در حالیکه یک مسلمان دلیلی برای خوردن خوک ندارد، که به تحقیات ایشان توجه کند. 👆☹ سپاسگزارم از متن راهنما و تذکرِ اشتباه من هنوز بعد از چهارده سال تدریس نمی دانستم که ” رای “ با ”جایگه “ هم قافیه هستند نوشته بودید: ”جهان از بدیها بشویم به رای پس آنگه کنم درگهی گرد پای قافیه نمی خواند احتمالا در مصرع دوم پایگه یا جایگه درست باشد جهان از بدیها بشویم به رای پس آنگه کنم درگهی پایگه“ نوشته ام را پس میگیرم و از شما پوزش می خواهم با احترام 👆☹ درود بر شما آنچه که نوشته بودید بسیار به جا و مطابق اصول و رعایت قافیه بندی شعر است نمیدانم چرا پوزش خواسته اید ، در صورتی که رای ، با جایگه ، هم قافیه نیست و همان ” گرد پای“ صحیح مینماید ، ضمن اینکه هرکس به گمان خود حق دستبردن در اشعار بزرگان را ندارد تعجب میکنم که این لغت ”جایگه“ را ایشان از کجا آورده اند و به جای ”گرد پای“ گذاشته اند فردوسی شعری سروده و صحیح نیست لغات من درآوردی به جایش بگذاریم چون معنای ”گرد پای“ را نمی فهمیم در پایان گمان می کنم شما به خاطر خاتمه ی بحث و فرار از جواب ، عذر خواسته اید جهان از بدیها بشویم به رای پس آنگه کنم درگهی گرد پای معنای شعر چنین مینماید : با خرد مندی ، بدی های جهان مان را از میان بر می دارم و سپس به دربار و مملکت سر و سامان میدهم 👆☹ دیگر اینک این زمان مسافران گم شده در شبان قطبی مهیب کسی نپرسد از کسی در کجا غروب؟ در کجا سحرگهان؟ چون میان غروب و سحرگهان تضاد وجود دارد، لذا می توان گفت آنها همقافیه می باشند لیکن قافیه معنوی. 👆☹ تا به حال از قافیه ی معنوی که جنابعالی نام بردید بی خبر بودم که هیچ کجا ندیده و در هیچ چامه ای نخوانده ام بسیار سپاسگزار می شوم اگر نشانی از مرجع گفتار خود و همچنین چند بیتی از قافیه ی معنوی برای مثال ، بیاورید ، این مثال را که آوردید در مورد شعر کلاسیک صدق نمی کند تا آنجا که سواد من قد می دهد قوافی پنج بوده : مترادف، متدارک، متکاوس، متواتر و متراکب. بیش ازین نمی دانم با درود 👆☹ اگرچه معنایی که شما برای این بیت در نظر گرفته اید همان معنای مورد نظر ماست که به این ترتیب معنا کرده ایم ( پس از اینکه با اندیشه نمودن بدیها را از جهان شستم آنگاه درگاه و بارگاهم را پایگاه پادشاهی خود و جهان قرار می دهم) اما با قافیه فعلی و از کلمات رآی و گردپای این معنا حاصل نمی گردد .اگرچه بنده همانطور که در سوال اول بیان داشتم لفظ پایگه یا جایگه که بارها در شاهنامه بکار برده شده است و از پیش خود اختراع ننموده ام را مناسب تر دانستم اگرچه سکته لفظی و معنایی موجوددر بیت حاضر را نمی پسندم لیکن هیچ اصراری بر بکار بردن این کلمه ندارم ولی در هر حال جهت رفع این مشکل پیشنهاد بررسی نسخه های مختلف شاهنامه را دارم تا این مشکل با دیده تحقیق برطرف شود لذا بهتر است گنجور نیز در این زمینه کمک نماید.شاد و پیروز باشید -با احترام صمیمانه دوستدار شما حمید 👆☹ 👆☹ کتاب هستی ما این کتیبه خیام کتاب هستی ما این سرود فردوسی کتاب هستی ما این سماع مولانا کتاب هستی ما این ترانه حافظ این یکی سه غار ازو شنیده گفته {خیر وان دگر دو غار و گفته {شر 👆☹ درود اما صحبت در مورد اشعار شاهنامه است شما بدعتی در اشعار استاد توسی آورده اید: جهان از بدیها بشویم به رای پس آنگه کنم درگهی پایگه که چنین قافیه ای { معنوی! } در هیچ جای شاهنامه ندیده ام ، چنانچه شما سراغ دارید ، لطفاً بفرمائید سپاس 👆☹ مخاطب من سرکار خانم سمانه بودند ، ولی چون جنابعالی مرا لایق دانستید ، عرض میکنم : این قافیه ی پیشنهادی شما با قافیه های شاهنامه ابداً همخوانی ندارد و اگر قرار برین باشد که ما به میل خود تغییراتی در اشعار شاهنامه بدهیم گمان کنم تا چند سال دیگر شاهنامه ی جدیدی ظهور خواهد کرد که استاد توس در خواب هم نمی دیده شاد باشید 👆☹ من همان ، یک بنده ی خدا ، هستم 👆☹ ممنونم از نظرهای شما و بقیه ی دوستان این شعر عطار، شعری خوش است: کی توانم نان هر مدبر شکست بس بود این نانم و آن نان خورش 👆☹ ۱-صحبت در مورد کلمات ثبت شده رآی و گرد پای در این سایت است که احتمال می دهم درست ثبت نشده باشد چنانکه مواردی از این دست قبلا در سایت بوده و اصلاح شده و هیچ اشکالی هم ندارد ۲-همانطور که قبلا گفتیم هیچ اصراری بر بکار بردن این کلمه ندارم ولی در هر حال هنوز جهت رفع این مشکل پیشنهاد بررسی نسخه های مختلف شاهنامه را دارم ۳-من هم چون شما اعتقاد دارم آوردن بدعت در اشعار استاد توس که دلبسته آنم خطای نابخشودنی است و درست به همین دلیل و از سر وظیفه کلمات چندی را نگاشتم . ۴-ضمنا در صورت امکان معنی کلمه رآی و گرد پای را که دوستان نظر به حفظ آن در این بیت دارند مشخص نمایند بیشتر از این مایه اذیت شما نمی شوم و برای اجتناب از دراز نویسی ،سخن را خاتمه می دهم در پایان از مسولین سایت در صورتیکه این بحث ها را دیده خواهان اعلام نظر آنان نیز در مورد این بیت و دو کلمه مورد بحث هستیم سپاس از همه شما (سمیه خانم -سید محمد عزیز و همه بندگان خدا) که در بحث شرکت نمودید -شاد و پیروز باشید 👆☹ ۲ بار ابیات ماند اینجا بودند. در نسخه فلوراس ابیات دیگری بودند ولی این نسخه “ب” و “پ” و همینطور “ک” و “گ” مساوی نوشته (یعنی گ و پ را من خودم جاینشین کردم): جهان از بدیها بشویم بَرای پس انگه درنگی کنم گرد پای به کوشش ازو کرد پوشش بجای به گستردنی بد هم او رهنمای لینک را ببینید: http://teca.bncf.firenze.sbn.it/ImageViewer/servlet/ImageViewer?idr=BNCF0004147894#page/19/mode/1up 👆☹ سلام می بینم که بحثی جالب را با حمید خان گرامی پی گرفته ای ، از روی علاقه ای که به تو دارم ، خواستم نظری بدهم شاید به کار آید . تمام شاهنامه در بحر تقارب یا متقارب است به قول اُدبا ، بحر متقاربِ مُثَمَّنِ مَحذوف (فعولن فعولن فعولن فَعَل) وزن مصراعِ «به نام خداوند جان و خرد» فعولن فعولن فعولن فَعول است گویا جناب حمید خان شعر کهن را با شعر امروز مطابقت داده اند و انگونه اظهار نظر کرده بودند که در بحر تقارب کار آیی ندارد ، مشکل هم در مفهوم بیت یا بهتر بگویم ” گرد پای “ بوده که من با رجوع به لغت نامه ها ، معنای ” گرد پای “ را ” ” اعتکاف “ یافتم که به مانای گوشه گیری به عبادت است سعدی هم در همین زمینه می گوید ؛ بتی داشت بانوی مصر از رخام بر او معتکف بامدادان و شام که منظور از بانوی مصر زلیخاست در مصرع : جهان از بدیها بشویم به رای پس آنگه کنم درگهی گرد پای درین معناست که پس از زدودن جهان از بدی ها ، به عبادت می پردازم از لغت نامه: پای گرد کردن . [ گ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اعتکاف : جهان از بدیها بشویم برای پس آنگه کنم در کُهی گرد پای . می بینی که در لغتنامه ”در کُهی “نوشته که می گوید در کوهی به عبادت می پردازم پس از مدتها خوشحال شدم با تو دوست عزیزم گفتگو داشتم شاد باشی 👆☹ درود بر شما بانوی راهگشا سپاسگزارم که تمام نکات مبهم را روشن کردید لطفاً بیشتر در حاشیه نویسی شرکت کنید با احترام 👆☹ اگرچه قصد ادامه دادن موضوع را نداشتم ولی نگاشتن این مطلب قبل از هرچیز بها نه ای است جهت تشکر از توضیح بجای همیشه بیدار عزیزم که برای این حقیر بسیار راهگشا بود لذا اول از هر چیز از کوششی که در راه تهیه این مطلب سودمند به خرج دادید بسیار سپاسگزارم من هم نسخه فلوراس را دیدم البته حاشیه ثبت شده بالای کلمه درنگی در این نسخه را متوجه نشدم چند نکته در مورد این ابیات در این نسخه : کلمه درنکی که در نسخه ثبت شده معادل همان درنگی است که شما نیز بیان داشتید (کنم کرد بای) در نسخه می تواند هم معادل : (کنم کرد بای )باشد که معنی “بایستی انجام دهم” را می دهد اگر بشود کلمه بای را به معنی بایستی گرفت که بعید می نماید اینظور باشد ویا (کنم کرد پای باشد) که معنی پای را کنم باشد لذا در صورت اول معنای بیت این چنین می شود : جهان را از راه اندیشه از بدیها بشویم و بایستی پس از آن استقامت بخرج دهم و در صورت دوم نیز معنای بیت این چنین می شود: جهان را از راه اندیشه از بدیها بشویم و پس از آن پای را محکم کنم کنایه از استقامت نمودن همچنین کلمه درنگی در اشعار استاد توس هم به معنی با استقامت و هم به معنی سستی آمده نظیر دو بیت زیر : گو پیلتن گفت جنگی منم / به آوردگه بر درنگی منم و یا بیت زیر : درنگی نبودم به راه اندکی / سه منزل همی کرد رخشم یکی که در اینجا کلمه با استقامت درست است همچنین با تلاش و حاشیه سودمند شما و مشاهده نسخه فلورانس و چند نسخه دیگر قانع شدم که قافیه از لحاظ لفظ و معنا طبق نسخه فلوراس صحیح می باشد چه خوب است برطبق این نسخه در سایت هم اصلاح شود پس بیت به نظر اینطور میرسد جهان از بدیها بشویم بَرای پس انگه درنگی کنم کرد پای و به این ترتیب دیگر به کلمه گرد پای که مهری خانم به معنای اعتکاف پیشنهاد داده اند و با کلمه درنگی در اینجا سنخیتی ندارد جدا از مطابقت شعر کهن با شعر امروز که آن موضوع از مقوله دیگری است نیز احتیاج نداریم . شاد و پیروز باشید- همیشه بیدار عزیزم 👆☹ با ارادت ، بنده به چند مرجع و استاد شاهنامه پژوه در زمینه ی این ابیات شاهنامه ی مورد بحث رجوع کردم در چاپ مسکو جهان از بدیها بشویم برای ، پس آنگه کنم درگهی گرد پای آمده . در نسخه ی فلورانس که شاید قدیمی ترین نسخه ی شاهنامه باشد چون ۲۱۴ سال بعد از پایان نگارش شاهنامه با دست نوشته شده ، آمده جهان از بدیهابشویم بَرایی بس آنکه درنکی کنم کرد بایی بامراجعه به لغت نامه ی دهخدا و یافتن معنای” پای گرد کردن “ همانی یافتم که شما مرقوم فرموده بودید و اما با دو استاد شاهنامه شناس که نام نمی برم ، به اختصار{ م، م ، و م، ش } اولی در دانشگاه تهران و دومی در آمریکا تماس گرفتم که هر دو نفر مصرع دوم بیت را گوشه گیری و عبادت معنا کردند ، که با فرمایش سرکار مطابقت دارد ضمناً استاد خالقی مطلق نیز بر نسخه ی فلورانس ایرادات بسیاری دارند که در قسمت آغاز کتاب ، {اندر ستایش پیغمبر } خواهم آورد باز هم از کوشش شما در راهنمایی بنده سپاسگزارم 👆☹ دو صاحبنظر ۳ نظر مختلف دارند. 👆☹ که تابید ازو فره ایزدی شاید حافظ از این بیت الهام گرفته که فرموده : دیو چو بیرون رود فرشته در آید! برای تابش فره ایزدی نیاز به جانفشانی و انجام کارهای محیر العقول نیست، تنها کافیست که از بدی پالوده شد، این همان پرهیز است، پرهیز دشوار نیست، پرهیز کاری نیست کردنی، کاریست از برای نکردن، نه نبوغ می خواهد، نه فداکاری، نه امکانات! آقا این کار را نکن! نگفته است که این کار را بکن! 👆☹ 👆☹ شدند انجمن دیو بسیار مر که پردخته مانند ازو تاج و فر 👆☹ از کتاب شاهنامه خوانی تیزهوشان 👆☹ مقام مشاور در دستگاه طهمورث: از ویژگیهای دوران سه پادشاه اولیه یعنی کیومرث هوشنگ و طهمورث وجود جایگاه مشاور دردستگاه حاکمیت بود.و با پیشرفته ترشدن سیستم براهمیت کارکرد آن افزوده میشد.بطوریکه در زمان طهمورث آشکارا به شاه اهنمود میدهد و یکی از عناصری است که بر مقبولیت اجتماعی (فره) شاه می افزاید و عامل موفقیتش بحساب می آید. مر او را یکی پاک دستور بود که رایش ز کردار بد دور بود خنیده به هر جای شهرسپ نام نزد جز به نیکی به هر جای گام همه روزه بسته ز خوردن دو لب به پیش جهاندار برپای شب درمجموع حکومت تا قبل ازجمشید به ساده ترین شکل آن رواج داشته ومیتوان گفت کل دوره های ماقبل جمشید دارای ویژگی های مشترک و گامهای اولیه شکل گیری حکومت را نشان میدهد.اگر بخواهیم مثالی برای این وضعیت بیاوریم میتوان به ساختار حکومت های پس از انقلاب ها وجنبش های اجتماعی اشاره کرد.مانند انقلاب اکتبرروسیه که بنا برخواست جمعی مردم یک بنای حکومت جدید را میگزارند.سعی میشود خواست همه گروهها رعایت گردد لذا حاکمان مورد قبول عموم هستند دسترسی به حکام آسان است بروکراسی اندک شکل گیری نهادها متناسب با نیاز جامعه است ودر نهایت وجود چهره های کاریزما وحرمت انقلابیون اولیه از ویژگی آنهاست اما به مرور این شکل ساده بنا به ضرورتهای اجتماعی پیچیده وپیچیده تر میگردد.دوران قبل از جمشید تقریبا شبیه وضعیت ابتدائی شکل گیری حکومت های انقلابی است با این تفاوت که فرض کتاب برآنست قبل ازآن دوران هیچ حکومتی وجونداشته است..البته همانطورکه پیشتراشاره شد این بخش میتولوژی است و شکل گیری آرمانهای یک مردم رانشان میدهد.آنچه از این پس اتفاق می افتد مهم است زیرا تاکنون تکیه بر ویژگی های شخصی پادشاهان در یک جامعه ساده میتوانست راهگشا باشد اما در زمان جمشید سازمانهای اجتماعی و شکل گیری طبقات بعد فردی را کاهش میدهد وجنگ قدرت شروع میشود. همانگونه که ذکرشد تا پایان این دوران ابزارجنگ و امکانات نظامی خیلی مورد توجه نبود چون جنگ برای کسب منافع مادی وقدرت بیشتراتفاق می افتد. 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » جمشید بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک محمدجعفر محجوب » داستان های شاهنامه فردوسی » پادشاهی جمشید و شرح آن در شاهنامه و اوستا اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. هو=خوب ، تخش= فعال. امروز در زبان پارسی ما تنها واژۀ “تُخس” را از همین ریشه به کار می بریم که دربارۀ بچه ها و افراد پر جنب و جوش سرسخت به کار می رود. در زمان رضاشاه پهلوی یکی از ادارات ارتش ” ادارۀ تُخشایی” نام داشت. بیت ۳۶: به جا “گج” ، “گچ” درست است. بیت ۳۹ : به جای “ایران” ، “ایوان” درست است. 👆☹ بیت ۳۷ و نه بیت ۳۹ : به جای “ایران” ، “ایوان” — با تشکر از توضیحات جالبتان، تصحیحات پیشنهادی اعمال شد. 👆☹ حمید نوشته: هرانچ از گل آمد چو بشناختند سبک خشک را کالبد ساختند 👆☹ با تشکر. 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ چو خسرو شوی بندگی را بکوش چو خسرو شدی بندگی را بکوش 👆☹ 👆☹ بیک بابا نوشته: 👆☹ جهان را به خوبی من آراستم چنانست گیتی کجا خواستم جهان را به خوبی من آراستم چنانست گیتی که من خواستم 👆☹ بزرگی و دیهیم شاهی مراست که گوید که جز من کسی پادشاست به دارو و درمان جهان گشت راست که بیماری و مرگ کس را نخواست وگرنه در زمین شاه باشد بسی به من نگرود هرکه آهرمن است مرا خواند باید جهان آفرین چرا کس نیارست گفتن نه چون بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی نماند به پیشش یکی نام جوی پراکنده گشتند یک سر سپاه شکست اندر آورد و برگشت کار چو خسرو شوی بندگی را بکوش به دلش اندر آید ز هر سو هراس همی کاست آن فر گیتی‌فروز 👆☹ 👆☹ . قصب کرد پرمایه دیبا و خز 👆☹ 👆☹ گروهی که کاتوزیان خوانی‌اش به رسم پرستندگان دانی‌اش کاتوزیان جمع «کاتوزی » است و «کاتوز»یا «کاتوزی » بهیچوجه در ریشه ٔ زبانهای ایرانی دیده نمیشود و قطعاً در اصل کلمه ٔ دیگری بوده است که کاتبان بدین صورت درآورده اند، با امعان نظر در سه اصطلاح دیگر که فردوسی در ابیات بعد آورده (نیساریان ، بسودی ، اهنوخوشی ) تصور میرود که فردوسی کلمه ٔ مورد بحث رابشکل پهلوی آن یعنی «آتوریان » استعمال کرده باشد که بمعنی آتوربانان و آذربانان است یعنی نگاهبانان آتش و آتشکده ، به عبارت دیگر موبدان ، بنابراین مصراع فردوسی را چنین باید خواند: گروهی که آتوریان خوانیش -همچنین میتوان کلمه ٔ «آتوربان » را - که به همین معنی و مفرد است در مصراع فردوسی جای داد. 👆☹ کاش مرجع گرده برداری تان را هم ذکر میفرمودید. برهان قاطع به تصحَیح زنده یاد استاددکتر معین حاشیه واژه کاتوزیان. 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ قادر نسودی - فرهنگی - لیسانس زبان و ادبیات فارسی نوشته: در بیت : بسودی سه دیگر گره را شناس این کلمه نسودی نوشته شده است . و جالب اینکه نسل اندر نسل نام خانوادگی ما «نسودی » بوده و هست . تا نظر استادان چه باشد . 👆☹ سودن یا بسودن: مالیدن و آرد کردن ساییدن-کوبیدن-نرم کردن نسودی را باید از مأمور شناسنامه زمان رضاشاه پرسید که خود داستان دیگر است. کسی که کلاهش کج بود کلاهکج کسی که دست ورزیده داشت دستمردی کسی که شالی پیچیده بود جناب پیچیده کسی که سوار خر لنگی بود مرکبی کسی که شال میبافت شالباف کسی که پشم میفروخت پشم فروش و … 👆☹ هنوز هم نام خانوادگی عجیب داریم مثلا بندری نان در بازار و زهر مار 👆☹ بهروز جان آبخواه خوبی عمو خلاصه جناب مأمور با هزار بدبختی آبخواه را بی خیال میشود. 👆☹ قادر نسودی نوشته: https://fa.wikipedia.org/wiki/نسودی نسودی (بسودی) برابر شاهنامه طبقهٔ کشاورزان را می‌گفتند. یکی از طبقات چهارگانهٔ ایران بوده که کاتوزیان، نیساریان، نسودی و اهنوخوشی باشند. گویند جمشید طوایف را بر چهار قسم کرد اول را کاتوزی نامید و گفت که در کوه‌ها و غارها مکان کنند و به عبادت خدا و کسب علوم مشغول باشند. دوم را نیساری خواند و گفت سپاهیگری بیاموزند و سوم را نسودی نام کرد و حکم کرد که کشت و زرع کنند و چهارم را اهنوخوشی لقب داد و گفت به انواع حرفه‌ها بپردازند. . 👆☹ قادر نسودی - تبریز نوشته: 👆☹ در شاهنامه کجا در بسیاری از مواقع معنای که میدهد لذا در بیت جهان را بخوبی من آراستم چنانست گیتی که من خواستم کجا شیرمردان جنگاورند فرونده لشکر وکشورند 👆☹ جهان را بخوبی من آراستم چنانست گیتی کجا خواستم کجا معنای که میدهد مانند کجا شیرمردان جنگاورند فرونده لشکر وکشورند 👆☹ منی کردآن شاه یزدان شناس / زیزدان بپیچیدوشد ناسپاس اما دقت درکل داستان وابیات بعدازبیت فوق نشان ازآن داردکه برنامه های جمشیدودر راس آنها تجمیع قدرت در دست شاه ازجمله تمرکزدو نهادقدرتمند سیاست ومذهب دریک فرد نهایتا به اینجا می انجامید.بعبارتی تمایل به تمرکز قدرت و خود رایی علاوه برمنافع سیستم استبداد زائیده خودبینی وخودپرستی است ودرمراحل بعدوپس ازکسب چنین قدرتی تشدیدکننده این روحیه است.بلافاصله پس از بیت فوق میگویددرجهان کسی همتای من نیست روشهای جدید ونوآوریها(هنر درجهان ازمن آمدپدید) حاصل برنامه های من است.واشاره میکند کشور را همانگونه که از ابتدا میخواستم سازماندهی کردم. جهان را به خوبی من آراستم / چنانست گیتی کجاخواستم هنردرجهان ازمن آمدپدید / چومن نامورتخت شاهی ندید خور وخواب وآرامتان از من است / همان کوشش وکامتان ازمن است بزرگی ودیهیم وشاهی مراست / که گوید که جزمن کسی پادشاست پس از سرودن این ابیات از زبان جمشید.حکیم خود وارد میشود وچنین نتیجه گیری میکند.وقتی جمشید به این منتها رسید.فره ایزدی از او دور شد.درجای جای شاهنامه میتوان فره ایزدی را معادل مقبولیت ومشروعیت اجتماعی معنا کرد.درادامه داستان نیز همین مفهوم از این کلمه برداشت میشود.بعبارتی مقبولیت اجتماعی جمشیدعلی رغم انجام انبوهی کارپسندیده ازبین رفت وزمانیکه مدعیان قدرت با هماهنگی ضحاک تازی علیه او میشورند جامعه از اوحمایت نمیکند. 👆☹ خجسته سیامک یکی پور داشت / که نزد نیا جاه دستور داشت یعنی جایگاه مشاوره وجود داشته است.هوشنگ نیز تقریبا ادامه کارکیومرث بوده و درزمان طهمورث تکامل این جایگاه به اوج خود رسیده و شهرسپ مشاور اودرجایگاه بلندی قرارگرفته وستوده میشود. مر اورایکی پاک دستوربود / که رایش ز کرداربد دور بود خنیده به هرجای شهرسپ نام / نزد جز به نیکی به هرجای گام سرمایه بود اخترشاه را / دربسته بودجان بدخواه را همه راه نیکی نمودی به شاه / همه راستی خواستی پایگاه این شیوه مشورت راهی است که امکان ورود نظر ونیاز مردم والیت جامعه در دربارشاهان را فراهم میکرد درزمان جمشید به کلی برچیده شد.ودر همه عرصه ها فقط جمشیدرا میبینی وحکیم طوس نیز آنگونه داستان راسروده که این سکوت وحشتناک ازآن حس میشود.جمشید فقط یک بار درانتهای حکومت خود بزرگان راجمع میکند.آنهم متکلم وحده است وبرای تعریف ازخود وبرشمردن کارهایش وهیچ نشانه ای نیست که سخنی ازآنها شنیده باشد یا آنها چیزی گفته باشندد.نتیجه ای که حکیم طوس میگیرد نیز منطبق برهمین روش کاراست.جامعه انتظار دارد پس از انجام امورمختلف امکان ارزیابی سالها فعالیت به بزرگان وخردمندان داده شود اما وقتی اجازه سخن گفتن به جامعه نمیدهد. اعتباراجتماعی اش خدشه دارمیشود و علی رغم تمام دستاوردهای مادی حمایت جامعه را ازدست میدهد.جامعه نسبت به او بی تفاوت میشود. گرانمایگان را زلشکربخواند / چه مایه سخن پیش ایشان براند چنین گفت باسالخورده مهان / که جز خویشتن را ندانم جهان همه موبدان سرفکنده نگون / چراکس نیارست گفتن نه چون چواین گفته شد فریزدان از او / بگشت و جهان شد پرازگفتگو این سکوت و خود بینی تا جایی بود که جمشید خود را معیار حق وباطل یا درست ونادرست میدانست.یعنی امر صحیح آن است که جمشید میگوید وانجام میدهد.هرکس به جمشید نگرود جزء نیروهای شر است. شما را زمن هوش وجان در تن است به من نگرود هرکه آهرمنست 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » ضحاک بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک شهرام ناظری » درفش کاویانی » آوا خوانی (بر اساس آواهای باستانی هوره و مور) شهرام ناظری » درفش کاویانی » پادشاهی ضحاک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ نهان گشت آیین فرزانگان / پراکنده شد کام دیوانگان …مشهود است که استفاده از واژه کردار به جای آیین مفهوم بیت را تغییر خواهد داد . 👆☹ حمیدرضا نوشته: ” ایوان ضحاک بردندشان 👆☹ ویژگی ذداستان ضحاک تکرار آن در تاریخ ایران است آنجا که اندیشه ها سرکوب میشوند و کتاب ها در آتش بی خردی کور دلان به آتش کشانده میشود .هنر در انواع مختلف خوار میگردد موسیقی که درد دل توده هاست در آخرین نفس تنگی حرام میشود کتاب خانه عظیم به خاکستر بدل میشوند و اندیشه و افکار و رووح روان انسان ها مسخ میگردد آموزش های اهریمنی میدهند دیو سرتان به تدوین اندیشه های اهریمنی مینشینند ایوان مداین قالی نفیس تکه پاره و هر کس سهمی خود را بر میدارد به حیثیت انسان ها تجاوز میشود و….چه دارویی بهتر از سخن دانای طوس میتواند کار ساز و چه آستانی هتر از کاخ بی گزند این معمار مطلق میتواند پناهگاه باشد دراین بخش نخست 👆☹ در ابتدا گمان من این بود که این ابتکار جالب(این سایت)،محیطی مناسب برای توجه هرچه بیشتر به فرهنگ وادب است، اما با سیر اجمالی در قسمتها ی مختلف وخاصه در حاشیه ها،این امر مورد تردید من وهموندان قرار گرفت… جایی که امثال “ابراهیم “ها به اعتقادات و تفکرات ومنویات عده ی کثیری اهانت میکنند،بهیچ وجه و سرسوزنی هم نمیشود به مفاهیم بلندی چون فرهنگ،ادب،شعر و…تفکر کرد به امید هدایت گمراهان… 👆☹ نستیز . باید همه بردبار باشیم . و به حق و راستی سفارش کنیم و به شکیبایی . 👆☹ 👆☹ 👆☹ جمشید نوشته: 👆☹ 👆☹ 👆☹ دو پاکیزه از خانه ٔ جمشید برون آوریدند لرزان چو بید که جمشید را هر دو خواهر بدند سر بانوان را چو افسر بدند ز پوشیده رویان یکی شهرناز دگر ماهروئی بنام ارنواز. و بجای کلمه پاکدامن ماهرویی بکار برده که وزن آن با پوشیده رویی در مصرع قبل هماهنگ تر بنطر می رسد شاد و پیروز باشید 👆☹ همان‌گه یکی اژدهافش درفش پدید آمد و گشت گیتی بنفش چه خوب است این کلمه در سایت درست شود 👆☹ نهان گشت ایین فرزانگان پراکنده شد نام دیوانگان 👆☹ فرید نوشته: 👆☹ دوستانی که خرده می گیرند اول گوشه چشمی به عقاید و کتب مربوط به عقاید خود بندازن تا متوجه بشن که در مقدس ترین اون ها هم بدترین نوع از فحاشی ها و حرمت شکنی ها و ناسزاها به مخالفان نسبت داده شده حال جناب ابراهیم بسیار شایسته تر و نجیب تر از اون کتاب ها نظر خودشون رو اعلام کردن و من به عنوان یک هموطن از خوندن نظر ایشون واقعا لذت بردم. 👆☹ 👆☹ در باب بیت آغازین این قسمت، یعنی: برو سالیان انجمن شد هزار عمر اگر خوش گذرد زندگی خضر کم است ور به تلخی گذرد نیم نفس بسیار است 👆☹ تو کتاب ادبیات ما برخی از ابیات تفاوت هایی جزئی داشتن، مثلا تو بیت سوم به جای “کردار” از “آیین” و به جای “کام” از “نام” استفاده شده بود. هم چنین در بیت پنجم به جای “به نیکی نرفتی” از “ز نیکی نبودی” استفاده شده بود. 👆☹ بران اژدهافشن سپردندشان 👆☹ 👆☹ 👆☹ یعنی منطقه دهان دیوانگان گسترش یافت؟ گویا شیخ فضل الله نوری خطاب به رضا خان که هشدارش داده بود پایش را از روی دم ایشان بردارد گفته بود که محدوده دم خود را تعیین کنید چرا که هر کجا ما پای میگذاریم آن روی دم شماست. باز هم آن دم بود. بهتر بود از کام، آن هم کام دیوانگان. که ما هر جا پای می گذاریم کام دیوانگان در آنجا پهن است و هر لحظه ممکن است بلعیده و در وجود دیوانگان هضم و جذب شویم. 👆☹ ابراهیم رمضانلی نوشته: 👆☹ درست است ولی: این بوی نفرت آور کام ستمگران وین مشمئز کننده دهانهای گند زا هم نیز بگذرد دونانِ سیر ناشده از ظلم و پول و زور آنی به آتش اند و پریشان و ناتوان زنده باشید 👆☹ باکی نیست! معادله مرگ با زندگی تمام تلاش های مذبوحانه این دیوانگان کام گستر را به باد استهزاء می گیرد. آن مرد هم گویا مدرس بود نه شیخ فضل الله. پوزش می خواهم. 👆☹ می بینم که در رساندن معنای ابیات استوار و نیک رای هستید. ممکن است در فهم معنای دو بیت اول راهنمایی ام کنید؟ 👆☹ دور از ذهن نیست این روزها شرکتی با این نام هم ثبت شود. 👆☹ پراکنده شد کام دیوانگان (البته «پراگنده» شاید درست تر باشد.) پراگنده شد کام دیوانگان بدان معنی است که آنچه دیوانگان میخواستند، بر کشور حاکم شد. نکته مهم دیگری نیز هست. در اینجا دیوانگان به معنی مجانین و زنجیری ها نیست. چرا که در اینصورت شعر بسیار کم مایه می نماید. منظور انسان های بی خرد و بی تدبیر است. 👆☹ نهان راستی، آشکارا گزند در اینجا گزند به معنی دروغ است. که با راستی تضادی بسیار به جا را ایجاد میکند. این مقدمه یا به قول قدما «خطبه» داستان ضحاک به گونه ایست که گویی حکیم توس در حال توصیف حال و هوای امروز ایران زمین است. 👆☹ پادشاهی ضحاکیان هزارسال به طول می انجامد.زمانه به کام او شد وزمانی بس طولانی این روند ادامه داشت.دراین مدت جامعه دچار دگرگونی عمیق فرهنگی شد.جالب است اکثر ویژگی های ضحاکیان به جامعه منتقل میشود.طبیعی است جامعه برای اینکه بتواندبا سیستم ضحاک زندگی کند اندک اندک تن به قوانین و هنجارهای حکومت جدید میدهد و دربلندمدت به عادت جامعه بدل میشود. هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند شده بر بدی دست دیوان دراز به نیکی نرفتی سخن جز به راز روش های منطقی وافراد فرزانه به مرور حذف ومحو میشود.اداره امور به افراد نالایق و بد ذات سپرده میشودعلم ودانش ارش خود را از دست داد وخرافه پرستی وجادوگری مبنای اداره امور شد.روشهای عقلی جای خود رابه دروغ داد.(هنر خوار شد جادویی ارجمند)هنر درجای جای شاهنامه به معانی مختلف بکار رفته و مفهوم کلی آن علم وفن است و معنای عام جادویی درشاهنامه غیر واقعی بودن است.دست افراد نا اهل برای نیل به مقاصد پلیدشان باز شد و امور اخلاقی و عناصر فرهنگی مناسب برای جامعه مخفیانه و به اصطلاح امروزی زیر زمینی انجام میشد. از دیگر اقدامات ضحاک بکار بردن بخش هایی از سیستم جمشیدی است اما با کارکردهای جدید ودر راستای اهداف ضحاکی است. دو پاکیزه از خانهٔ جمشید برون آوریدند لرزان چو بید به ایوان ضحاک بردندشان بدان اژدهافشن سپردندشان 👆☹ چنان بد که هر شب دو مرد جوان چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان خورشگر ببردی به ایوان شاه همی ساختی راه درمان شاه دو پاکیزه از گوهر پادشا دو مرد گرانمایه و پارسا یکی نام ارمایل پاکدین دگر نام گرمایل پیشبین چنان بد که بودند روزی به هم سخن رفت هر گونه از بیش و کم ز بیدادگر شاه و ز لشکرش وزان رسمهای بد اندر خورش یکی گفت ما را به خوالیگری بباید بر شاه رفت آوری 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » فریدون بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ زهرا حکیمی بافقی نوشته: بـــر آمد بر این روزگار ‌ دراز کشید اژدها فش به تنگی فراز خجسته فریدون ز مادر بـزاد جــهان را یکی دیگر آمد نهاد (ج ۱/ص۵۷/) از دیگر سوی، گاو برمایه نیز متولّد گشت: همان گاو کش نام، برمایه بود ز گاوان ورا بـــرترین پایه بود ز مادر جدا شد چو طاووس نر به هر موی بر، تـازه رنگی دگر (ج ۱/ص۵۷/) در همین گیر و دار، دژخیمان اژدهاک، آبتین، پدر فریدون را کشتند تا مغز سرش را به مارهای بیوراسب بخورانند. فرانک همسر آبتین، از ترس آنکه مبادا فرزندش فریدون هم به سرنوشت شوهر دچار گردد، او را از همان اوان شیر خوارگی از دیده‌ها پنهان کرده، به مرغزاری برد که زیستگاه گاو برمایه بود تا فرزندش در مکانی امن، از پستان گاوی طاوس رنگ، رشد و نمو نماید. فرانک از نگهبان مرغزار خواست تا کودکش را برای مدّتی نگهداری نماید و او را از شیر گاو برمایه پرورش دهد: خـــردمند مام فـریدون چو دید که بر جفت او بــر، چنان بد ‌رسید فرانــک بدش نـام و فرخنده بود به مهر فریــــدون دل آگنده بـود پـر از داغ دل، خســته‌ی روزگار همی‌رفت پویـــان بدان مرغـــزار کجـــا نــــامور گـاو برمایه بود که بایسته و‌ بر تــنش پیــرایه ‌بود به پیش نگهبـــــان آن مـرغزار خـــــروشید و بـارید خون‌ برکنار بدو گفت کاین کـودک شیرخوار ز مــــن روزگـاری به زنهـــار دار پدروارش از مادر انــــدر پذیــر وز ایــن گــاو نغزش بپرور به شیر ( ج ۱/ص۵۸/) عشق تؤام با ترس و هراس مادرانه، همواره فرانک را از برملا گشتن مخفیگاه فرزندش در بیــم و هراس می‌گذاشت. پس از گذشت سه سال، جستجوی ضحاک در پی فریدون و گاو برمایه، همچنان ادامه داشت. فرانک که همواره به فکر جان فریدون بود و ترس از دست دادن او وجودش را می‌آزرد، از نهایت عشق به فرزند، ترسید که مبادا سرانجام مخفیگاه فرزندش برملا گردیده، بلایی جان او را تهدید نماید؛ بنابر این، برای نجات جان فرزند، سراسیمه به مرغزار شتافت و فرزند را از آنجا برداشت. با خود گفت بهتر است جان شیرین و پاره‌ی پیکرم را به البرزکوه ببرم تا از چنگ دشمنان محفوظ باشد و هیچ کس را بـر او دسترس نباشد. چــون به البرز کوه برآمد، متوجّه شد که در آنجـا مردی پارسا به دور از ازدحـام خـلق روزگار می‌گذراند. فرزند را به آن مرد پرهیزگار سپرد و از او خواهش کرد پدروار مراقبش باشد تا به دور از زحمت ضحاک، رشد و نموش تکامل یابد و آن مرد خدا پرست پذیرفت: [ نشد سیرضحاک‌از‌آن جستجــوی شد از گاو، گیتی پــر از گفتگوی] دوان مــادر آمد ســوی مرغــزار چنیــن گفت با مــرد زینهار دار که انـــدیــشه‌ای در دلم ایـزدی فــراز آمـده‌ست از ره بخــردی همی‌کـرد باید کز این چاره نیست که فرزند و شیرین روانم یکی‌ست ببــرم پی از خـاک جـادوستــان شـوم تـــا سر مرز هندوستـان شوم نـاپـــدیـد از میـان گـروه بــرم خــوب رخ را به البرز کوه بیــــاورد فـرزند را چـون نـوند چـو مرغـان، بر آن تیغ کوه بلند یکـــی مرد دینی بر آن کوه بـود کـه از کـار گیتی بی‌اندوه بود فرانــک بدو گفت کای پاک دین منم سوگــواری ز ایـران زمین بدان کایــن گرانمایه فرزند من همی‌بـود خـواهد سر انجـمن تــو را بــود بـایـد نگـهبـان او پــدروار، لـرزنده بـر جـان او پذیـرفت فـــرزند او، نیک مرد نیــاورد هـرگز بـدو بــاد سرد (ج ۱/صص۵۸و۵۹ .) ترس فرانک بی مورد نبود؛ زیرا، از اتّفاق روزگار، پس از آنکه فرزندش را به البرز کوه برد، خبـــر شد به ضحاک بدروزگار از آن گـاو بـــرمایـه و مرغزار بیامد ا زآن کینه‌ چون پیل مست مر آن گاو بـرمایه را کرد پست (ج ۱/ص۵۹ .) و هرچه گشت، نشانی از فریدون نیافت. فریدون در دامن کوه و در پناه مرد پارسا بالید و بزرگ شد و سرانجام از کوه به دشت آمد و از مادر جویای اصل و نسب خویش گردید. فرانک لحظه لحظه‌ی گذشته‌ی او را برایش گزارش داد و اینکه: سر انجام زان گاو و آن مرغزار یکایک خبـر شد سوی شهریار ز بیشه ببـردم تو را نـــاگهان گریزنده ز ایوان و از خان و مان بیامد، بکشت آن گرانمایـه را چنان بی زبـان مهربان دایه را (ج ۱/ص۶۹/) فریدون چون سخنان مادر را شنید، مغزش از ستم‌های ضحاک به جوش آمد و برآن شد تا به پیکـار با او برخیزد و او را به سزای ستمگریهایش برساند: دلش گشت پر درد و سر، پر ز کین به ابرو ز خـشم اندرآورد چین چنین داد پاسخ به مــادر که شیر نگــردد مگر ز آزمایـش دلیــر کنون کــردنی کرد، جـادوپرست مرا برد بیاد به شمشیـر دست بپویـم به فــــرمان یزدان پـاک برآرم ز ایـوان ضحاک خــاک (ج ۱/ص۶۱ .) فرانک که پیوسته از سرنوشت فرزند بیمناک بود، از این تصمیم او هراسش افزون گشت. با دل‌نگرانی تمام، کوشید تا او را از این عزمی که جزم کرده، بازدارد؛ زیرا، ضحاک جادوپرست، جهانداری بود، با تاج و گاه، و چون اراده می‌نمود، از هر کشوری، صد هزار سرباز کمربسته، سربسته‌ی فرمان او بود. بنابراین، زبان به اندرز فرزند گشود و از او خواست تا معقولانه بیندیشد و جهان را به چشم جوانی ننگرد: بدو گفت مادر که این رای نیست تو را با جهان سربه سر پای نیست جـهاندار ضحاک، بـا تـاج و گاه میـــان بسته فرمان او را سپاه چو خواهد ز هرکشوری صد هزار کمربستـه او را کنـد کـــارزار جز این است آیین پیوند و کین جهان را به چـشم جوانی ‌مبین که هر کاو نبید جـوانی چشیـد به گیتی جز از خویشتن را ندید بدان مستی اندر، دهد سر به باد تو را روز جـز شاد و خرم مباد (ج۱/ ص۶۱ .) فریدون که راهی جز نبرد با ضحاک نمی‌دید، از مادر طلب نیـایش نمـود و قدم در راه کارزار گذاشت و فرانک، چاره‌ای جز سپردن فرزند به دادار جهان آفرین و نیایش به درگاه جهان کردگار ندید: فروریخــت آب از مـژه مادرش همی‌خواند با خون دل داورش به یـزدان همی‌گفت زنـهار من سپردم تــو را ای جهاندار من بگـردان ز جـــانش بد جادوان بپــرداز گیتـی ز نــــابخردان (ج۱/ ص۶۱ .) بررسی نهاد خانواده در شاهنامه ی فردوسی. زهرا حکیمی بافقی. اصفهان. بهچاپ. ۱۳۹۱/ 👆☹ 👆☹ بیت ۳۴ با افزودن “و” به صورت “ستایش مر او را و زویت سپاس” اصلاح شود. سپاس 👆☹ تن آسانی و خوردن آیین اوست تن آسانی و خوردن، شاد خواری و بزم قبل از رزم یا بعد از رزم، در جای جای شاهنامه به چشم میخورد و از آیین های اصیل ایرانی است. 👆☹ ضمن اینکه اگر به جای «جهان گوش» از «چهار گوش» استفاده کنیم، وزن بیت کاملا به هم خواهد خورد. پس به نظر درست نمی آید. 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » منوچهر بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. به داد و به ایین و مردانگی به نیکی و پاکی و فرزانگی بگرددز راه و بتابد ز دین . . همه نزد من سر به سر کافرند وز آهرمن بد کنش بدترند هر آن کس که او جز برین دین بود ز یزدان و از منش نفرین بود وزان پس به شمشیر یازیم دست کنم سر به سر کشور و مرز پست 👆☹ تراباد جاوید تخت روان همان تاج و هم فره موبدان 👆☹ 👆☹ گریز فره ایزدی از دارندهٔ آن خود بخشی اساسی از مفهوم آیینی و استوره‌ای فره ایزدی است. اگرچه فره ایزدی از راه نژاد و تخمه منتقل می‌شود اما نگاهداری فره ایزدی به کردار خود آن کس بسته است. درخشان‌ترین نمونه از این دست، داستان یمه‌خشئته در اوستا و همان جمشید در شاهنامه است که با درآمیختن گفتار و کردارش با نامردمی و دروغ و آز و ستمگری فره ایزدی از او گریزان می‌شود و به زبونی می‌افتد. گریز و از دست رفتن فره ایزدی با یکی از باورهای بنیادین دین مزدایی پیوند دارد. این باور که هستی پهنهٔ نبرد نیکی و بدی است و فره ایزدی چونان دهش پروردگار (مزدا) به آفر یده‌های خویش و برای یاری آنان در این نبرد است. از همین روست که بدکرداری و نامردمی و دروغ و آن چه اهریمنی است می‌تواند فره ایزدی را از دارند‌ه‌اش گریزان کند. 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. کدیور یکایک سپاهی شدند دلیران سزاوار شاهی شدند نشانه ای از ضرورت اجتناب ناپذیر اوضاع اجتماعی میباشد زیرا آن آئینی که حامی نظم کاست طبقاتی بود به ترمزی برای رشد و پیشرفت تبدیل شده بود بطوری که در این زمان ( دوره پادشاهی نوذر ) کشاورزان وارد طبقه لشکریان شده و دلیران بدون داشتن فره کیانی می توانستند شاه بشوند و این خلاف نظم مسلط بود و می بایست سرکوب می شد .. نیاز به تغییرات را قبلا” در زمان اندرز دادن منوچهر شاه به نوذر در هنگام مرگ ملاحظه مینمائیم کنون در جهان نو شود داوری چو موسی بیاید به پیغمبری بدو بگرو آن دین یزدان بود نگه کن ز سر تا چه پیمان بود در ادمه این ضرورت است که بعدا” در زمان ” گشتاسپ” عملا” زرتشت مبشر آئین جدیدی می شود 👆☹ پادشاهی زوطهماسپ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی زوطهماسپ جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ از آن انجمن زال بر پای خاست بگفت انچ بودش بدل رای راست که لهراسب را شاه خواند بداد ز بیداد هرگز نگیریم یاد : نژادش ندانم ندیدم هنر از این گونه نشنیده ام تاجور نخوانیم کس نام در کار زار چو لهراسب را کی کند شهریار 👆☹ 👆☹ بند ۳۱ و ۳۲ در این بخش چنین آمده : ببخشند گیتی به رسم و به داد ز کار گذشته ، نیارند یاد ز دریای پیکند تا مرز تور * * از آن بخش گیتی ز نزدیک و دور جناب دکتر کزازی در نوشتار ” نامه باستان ” این دو بند را چنین آورده : ببخشند گیتی به رسم و به داد ز کار گذشته ، نیارند یاد ز رودابَد و شیر ، تا مرز تور * * از آن بخش گیتی ز نزدیک و دور ( رودابَد نام یک شهر بوده و شیر دگرگون شده ی شهر است که آن هم نام یک شهر بوده است ) * نامه باستان . دکتر کزازی . انتشارات سمت . پوشینه دوم . برگ ۲۷۲ و ۲۷۳ 👆☹ 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » کیقباد بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. چنین است کردار گردون پیر گهی چون کمانست و گاهی {هم}چو تیر 👆☹ ali نوشته: گهی چون کمانست و گاهی {هم} چو تیر 👆☹ نظرت را عوض کن ، وزن درست است زنده باشی 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. حمیدرضا نوشته: 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ حسین نوشته: 👆☹ محمد قاسمی فرد نوشته: در واقع مازندرانی که کاووس به انجا لشکر کشی کرد متفاوت است با مازندران کنونی”مازندران شاهنامه در شرق سیستان و هند بوده است. و اعتماد السلطنه اورده است که عوام مازندران معتقدند این زندان کاووس در ناحیه دیولیلم نزدیکی رودخانه تالار بوده است و ان را محبس کاووس میخوانند 👆☹ ساربانا اشتران بین سربسر قطار مست میفرماید : بیخهای آن درختان می نهانی می خورند / روزکی دو صبر میکن تا شود بیدار مست 👆☹ 👆☹ همه ساله همه کشور همه نامداران هفت بیت دیگر مى ماند. در ٥ بیت آن، “همیشه” آمده است! فردوسى را نکته سنج تر از آن مى دانم که بى هیچ هدفى چنین سروده باشد. شاید چیزى، جاودانگى ایران را تهدید مى کرده است؟ یک پدیده ى طبیعى؟ یک کاستى درونى؟ یک خطر بیرونى؟ براى آن که بیشتر از ده روز سوسن و لاله داشته باشید، باید دوباره پیازهاى تازه ى آنها را بکارید! این که جایى همیشه لاله و سنبل داشته باشد، به زیبایى بهار جاودان و نو شونده را نشان مى دهد. 👆☹ آنچه فرمودی راست است ، نمی دانم این را نکته سنجی و باریک بینی گویم یا چه ؟!! 👆☹ اگر دست اخر کلمه « مست » هم در نوشتارهای معتبر امده باشد ، پس آنگه باید به « مُست» بودن آن مشکوک بود ، چونکه « مُست» به معنی آندوه و پژمردگی و شکوه و شکایت نیز بکار رفته . رودکی میگوید: مُستی مکن که نشنود او مُستی زاری مکن که نشنود او زاری شو تا قیامت آید زاری کن کی رفته را به زاری باز آری … 👆☹ 👆☹ 👆☹ و مست و نخست یا سست و نخست؟ 👆☹ همچنین مصرع سوم شود برگ پژمرده و بیخ سست آمده , بیخ مست وزن شعر را بهم میزند لطفا تصحیح کنید. 👆☹ 👆☹ یکم شعرای دیگه ی فرودسی رو حداقل بخونید.. به نظر شما ساری هم فکر کنم ترکیه بوده.. چون ایران به اون سمت درازا داره :))) بیخیال.. شعرتونو بخونین.. 👆☹ زرهی نوشته: بیخ سست درست است 👆☹ زرهی نوشته: همه سریسر درست است 👆☹ شود برگ پژمرده و بیخ مست سرش سوی پستی گراید نخست همان مُست و نخُست صحیح است مُست چند معنا دارد و یکی هم ناستوار است. ،،، سُست و مُست لغت‌نامه دهخدا سُست و مُست . [ س ُ ت ُ م ُ ] (ص مرکب ، از اتباع ) نااستوار. نامحکم . نادرست .- امثال :همه جایم سست و مست است فقط ناندانیم درست است . 👆☹ زرهی نوشته: همه سراسر درست است 👆☹ همیشه برایم سوال بود که چرا شاهنامه حضور کاووس در مازندران را اولین حضور ایرانیان در این سرزمین می داند. حال آنکه بارها قبل از آن از حضور شاهان پیشین در ساری و آمل نام برده بود. نکته ای که یکی از دوستان در یکی از نظرهای قبل اشاره کردند برایم جالب بود. ممکن است مازندرانی که فردوسی نوشته است با مازندرانی که امروز می شناسیم متفاوت باشد. برای این منظور خوب ست آدرس زیر را ببینید: https://historical-lies.persianblog.ir/MBJ4RMKnanC464p574ra-مازندران-شاهنامه-مازندران-کنونی-نیست 👆☹ تو با شاخ تندی میاغاز ریک به جای ریک باید ویک باشد که یعنی وای بر تو تو بیگانه خوانش مخوانش پسر گر او بفکند فر و نام پدر کرا گم شود راه آموزگار سزد گر جفا بیند از روزگار چندین چراغ دارد و بیراهه میرود بگذار تا بیفند و بیند سزای خویش سعدی به گیتی ندانست کس را همال تازی یعنی تازنده و در برابر آن یابو میباشد که باری است. اگر در خورم بندگی شاه را گشاید بر تخت او راه را گشایید باید باشد ابا بربط و نغز رامشگرست نوشتن بربت به شکل بربط نشان نادانی است. 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. برآویخت و بدرید قلب سپاه دمان از پس اندر همی رفت شاه واو مصراع اول از وزن خارج است شاید اینگونه بوده: برآویخت، بدرید قلب سپاه 👆☹ این شعر را از قلم انداختەاید: ز موبد بدین‌گونە داریم‌یاد/هم ازگفت آن‌پیردهقان نژاد و این شعر را کز آنپس چنان کرد کاو(و)س رای کە در پادشاهی بجنبد زجای چنین تغییر دادەاید: ازان پس چنین کرد کاووس رای که در پادشاهی بجنبد ز جای و من با تفاوتهای بسیاری میان اشعار کتاب مذکور و اشعار مندرجەی شما روبرو شدم کە وقت زیادی میبرد و در این کوتاە نمیگنجد، توصیە میکنم کتاب مذور را تهیە و با اشعار مندرجە در سایت خودتان مقایسە کنید 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » سهراب بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک علیرضا قربانی » از خشت و خاک » تصنیف چرخ پیر اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ (ویکی‌پدیا) 👆☹ کوثر نوشته: 👆☹ کوثر نوشته: 👆☹ 👆☹ 👆☹ مگر تندباد از «کُنج» بر می آید؟ این واژه، «کَنگ» است. نام روستایی نزدیک توس: اگر تندبادی بر آید ز کَنگ / به خاک افگند نارسیده تُرَنگ 👆☹ اگر تندبادی برآید ز کنج به خاک افگند نارسیده ترنج در نسخۀ ژول مول فرانسوی ، گنج آمده و بیت دوم داستان است. در ابتدای نسخه ژول مول این بیت آمده است : کنون رزم سهراب و رستم شنو دگرها شنیدستی این هم شنو دوستان اشاره کرده اند به براعت استهلال ، پیش‌ زمینۀ مطلب اصلی می باشد. تندباد : باد تند (استعاره از حوادث فاجعه آمیز داستان) کُنج : به ضم اول به معنی بیغوله و گوشه ، و یا رود و ناحیه ای در هندوستان . این کلمه را به فتح اول هم می توان خواند و آن همان گنگ می باشد که در آغاز نام جایی در کشور سغد بوده و سپس این نام به همه کشور سغد داده شده است . در این صورت اگر به خاک افکنده شدن ترنج نارسیده را اشاره به کشته شدن سهراب بدانیم ، بر آمدن تند باد از کنج (یا گنگ) هم می تواند اشاره ای به آمدن سپاه افراسیاب باشد. تُرُنج : میوه ای است معروف که پوست آن را مربا می سازند و به فتح ثانی هم گفته اند. نارسیده تُرُنج : ترکیب وصفی مقلوب : تُرُنج نارسیده (استعاره از سهراب) اگر طوفانی از گوشه ای برخیزد (حادثه ای واقع شود) ترنج نارسیده ای (سهراب) را به خاک افکند ؛ بیت موقوف المعانی است. والسلام 👆☹ اگرتندبادی برآید زکنج… ازنظر اینجانب برخلاف نظر دوست عزیز تندباد و گردباد براثر وجود مانع برسرراه باد هم میتواندبوجودآیدتوجه بفرمایید همیشه درختهایی که در کنج و گوشه هستند در اثرباد برگ و بار بیشتری از آنها میریزد 👆☹ 👆☹ ترنج همین پرتقال امروزمان است البته که طعم و مزه اش نه چنانست که پیشتر بود لیکن میوه ای عجیب نیست پرتقال است . و این واژه بی مایه پرتقال از کجا پیدایش شده خدا داند و پرتقال فروش 👆☹ 👆☹ از آن کین که او با پدر چون بجست حکیم فردوسی بزرگ بسیار زیبا در ابتدای داستان از کینه و دشمنی سهراب سخن می راند، و بی گناهی رستم و در اشتباه بودن سهراب را مشخص می کند 👆☹ درمورد خواسته دوستمون که گفته معنی ابیات رو هم بذارید باید بگم که به نظر من برای فهمیدن مفهوم اشعار فردوسی ابتدا باید طرز تفکر و نوع بینش فردوسی رو بدونید اونموقع شاید بدون کمک گرفتن از لغت نامه یا شخص خاصی،بتونید شاهنامه رو متوجه بشید و سعی میکنم در پست بعدی مفهموم یک به یک ابیات رو از نظر خودم براتون درج کنم 👆☹ بیت دوم:این بیت به ظاهر ساده مفهوم بسیار زیبایی داره ابتدا معنی رو میگم و در قسمت بعد مفهوم….مصرع اول میگه که ما این طوفانی که باعث افتادن ترنج نارس شده رو یک بلا میدونیم درصورتی که شاید طوفان، کاری که طوفان میکنه رو انجام داده …مصرع دوم:از طرف دیگه قدرت طوفان رو ستایش میکنیم که توانست ترنج نارس رو از روی درخت به زمین بندازه درحالیکه شاید نبایست این کار رو انجام میداد چراکه هیچ سودی نداشت منظور کلمات… تندباد:رستم نارسیده ترنج:سهراب افتادن از درخت:از دنیا رفتن مفهوم :مایی که این داستان رو داریم میشنویم میگم که چه انسان سنگدلیه رستم که پسر خودش رو کشت درصورتی که شاید بهترین تصمیم رو گرفته باشه/از طرف دیگه میگیم خدا رو شکر ما این طوفان قدرتمند(رستم)رو داریم که هر میوه ای رو متونه زمین بندازه یعنی هرکسی دشمن ایران زمین باشه رو نابود میکنه -چون سهراب تمام یلان ایران رو شکست داده بود و ایران در موقعیت بسیار خطرناک وناامید کننده ای بود-البته شاید نبایست این کار رو انجام میداد چون سهراب یک ایرانی بود و مخصوصا اینکه از خون خود رستم بود.. بیت سوم:شاید زیبا ترین بیت همین بیت سوم باشه که معنای بسیار زیبایی هم داره داد:عدل و حق بیداد دو معنی داره:شکایت - بی عدالتی مصرع اول دو معنی میتونه داشته باشه یک:اگه مرگ حقّه و عدله پس شکایتت از چیه؟ دو:اگه مرگ حقّه و عدله پس بی عدالتی چیه(منظور اینه که واقعا عدالت اینه که سهراب بمیره و رستم زنده بمونه؟) مصرع دوم:از اون چیزی که حقه و سرنوشته انسانه براچه اینهمه گریه و زاری و شکایت میکنی معنا و مفهوم سه بیت ابتدایی☝️ 👆☹ 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. سپاس فراوان از گردآوری چنین مجموعه ارزشمندی یک جسارت خدمت شما عرض کنم. در بیت نخست کنون ای سخن گوی بیدار مغز یکی داستانی بیرای نغز احتمالا باید باشه: یکی داستان بیارای نغز باز هم سپاس فراوان — پیشنهادتان از نظر وزنی مشکل دارد. اگر اشتباه نکنم این بیت از نمونه‌های استثنائات یا قواعد خاص دستوری است که در دستور زبانها نیز به عنوان نمونه آورده می‌شود. 👆☹ یکی داستانی “بیارای” نغز پاینده ایران 👆☹ من هم احساس می کنم کلمه ی درست، “بیارای” باشه. ولی از آنجا که استاد این فن نیستم، از شما خواهش می کنم این درستی واژه را بررسی کنید. سپاس 👆☹ 👆☹ 👆☹ یکی داستان بیارای نغز ملاحظه می نمائید که وزن آن نیز کاملاً درست است 👆☹ کنون ای سخنگوی بیدارمغز یعنی سخنگو سرِهم است زیرا در غیر این صورت یعنی سخن گوی می تواند به غلط سخنِ گوی خوانده شود 👆☹ 👆☹ «- چلیپا کردن خویشتن را ؛ ظاهراً کنایه از خم کردن و منحنی کردن خویشتن در مقام تعظیم و تکریم کسی و اظهار کوچکی کردن» واژه‌نامه دهخدا. 👆☹ اگر زندگانی بود دیریاز برین وین خرم بمانم دراز/ یکی میوه‌داری بماند ز من که نازد همی بار او بر چمن. این دو بیت موقوف المعانی‌اند. بیت اول نقش بند وابسته‌ی جمله شرطی را دارد و بیت بعد بند پایه است. برای توضیحات بیشتر در مورد بیت اول و تصحیح‌های مختلف آن مراجعه کنید به: آفتابی در میان سایه ای: جشن نامه استاد دکتر بهمن سرکاراتی، به کوشش علیرضا مظفری و سجاد آیدنلو،تهران، قطره، ۱۳۸۷، ص۱۲۹-۱۳۷. 👆☹ پادشاهی کیخسرو شصت سال بود فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. مهرتاش نوشته: سخنران گویا برین داستان | دگر گونه از گفته باستان که خسرو چگونه نشیند به گاه | چگونه فرستد به توران سپاه گر از بخشش کردگار سپهر | مرا زندگی ماند و تازه چهر بمانم به گیتی یکی داستان | ازین نامه ی نامور باستان — با تشکر، با توجه به این که ممکن است ابیات منقول در نسخهٔ شما در نسخهٔ منبع گنجور نباشد، لطفاً دوستانی که به شاهنامهٔ نسخهٔ مسکو دسترسی دارند ما را از نقل این ابیات در آن نسخه آگاه کنند. 👆☹ 👆☹ به آغاز ؛ باید بیاد با سپاس 👆☹ مادر کیخسرو در شاهنامه فردوسی چه کسی است نوشته: 👆☹ 👆☹ کنون بازگردم به آغاز کار که چون بود کردار آن شهریار 👆☹ ابا زالِ سامِ نریمان بهم بزرگان کابل همه بیش و کم (زال پسر سام نریمان) 👆☹ که آب فسردست گفتی درست فسرده در فرهنگ فارسی عمید اینگونه معنی شده: ۱. افسرده؛ منجمد؛ یخ‌بسته. ۲. غمگین. ۳. [مجاز] بی‌طراوت؛ پژمرده. 👆☹ شمامه نهاده در آن جام زر ده از نقرهٔ خام با شش گهر شمام نوعی از خربزه ٔ کوچک که خطهای سرخ و سبز و زرد دارد و بسیار خوشبو و به فارسی دستنبوی گویند.شمام در معنی «همدیگر را بوییدن» نیز آمده است. به نظر میرسد به مشام رسیدن و شامه و… همگی با شمامه هم خانواده باشند. در گویش محلی کردهای کرمانشاه، شمامه هنوز جاری و زنده است و به میوه ای کوچک و نارنجی رنگ با خطوط زرد اتلاق میگردد که شبیه خربزه ای کوچک و گرد است. شمامه که زیبا و خوشبوست، در شعرهای فولکلور کرمانشاهی برای توصیف یار به کار میرود. در یکی از معروف ترین آوازهای محلی کرمانشاهی آمده: شیرین شیرینه، شیرین شَمامَ ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه یعنی یار شیرین من، عسل من، لحظه‌ای تو را نبینم، خواب بر من حرام است. 👆☹ گفتار اندر داستان فرود سیاوش فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. فرود (فرزند ساوش و جریره دختر پیران ویسه وزیر افراسیاب )یکی از شخصیتهای قابل تامل در شاهنامه است با سرشتی پاک که قربانی نابخرد ی و خود خواهی و عصبانیت بی مورد طوس سردار سپاه ایران (لشکریان کیخسرو برادر فرود و فرزند فرنگیس و سیاوش )می شود . طوس از فرمان شاه سر می پیچد و منطقه کلات را که فرود در دژ سفید در آنجا زندگی می کرده در پیش می گیرد و جنگی که قرار بود خونخواهی سیاوش پدر کیخسرو از تورانیان باشد به برادرکشی ختم می شود و فرود و همه خانواده اش قربانی جهالت طوس می شود . 👆☹ ز بهرام وز گردش روزگار 👆☹ 👆☹ نباید نمودن به آبی رنج رنج نوشته بود نباید نمودن به بی رنج رنج در صورت صلاحدید استاد , تصحیح شود ممنون علیرضا راسخکار مقدم 👆☹ 👆☹ 👆☹ در این شعر بارها نام کلات ذکر شده و منظور شهر تاریخی کلات نادر است در شمال شرقی خراسان رضوی بنا توجه به اسناد تاریخی موجود در شهر کلات چون :قلعه فرود -خانه رستم -روستایی قدیمی سیستان- و از همه مهمتر اسم چند روساتای قدیمی کلات در این اشعار ذکر شده چون روستای چرم-سپاه و…و از همه مهمتر اینکه جناب فردوسی در نزدیکی شهر کلات در طوس اقامت داشتند لطقا در تاریخ دخل و تصرف نکنید و کمی مطالعه کنید در ضمن در فرهنگ دهخدا کلات به من جای سرسبز و در دامنه کوه است بدین صورت است که در ایران شهر های چون کلات و کلاته متععد است اما کلات مورد نظر در شعر جناب فردوسی فقط کلات نادر است و بس . 👆☹ 👆☹ 👆☹ قصه پر غصه ایست، وادادگی برخی هم میهنان در برابر هر آنچه به اصطلاح ایران شناسان غربی ( بخوانید دزدان عتیقه ، جاسوسان ) می گویند. تا بدانجا که بزرگترین بخش شاهنامه ،معتبرترین سند تاریخی مارا اسطوره می خوانند چه با آنچه دروغ پردازان اروپایی گفته و می گویند هم خوانی ندارد. در سرگذشت بیور اسپ می خوانیم که ” گنگ دژ ” همان بیت المقدس است. کلات نادری هم دور از بیابان ریگ سیاه نیست، اما کلاته دهلران و بسیاری دیگر از جای نامها را که در شاهنامه آمده اند می باید در پهنه گسترده ای از چین تا دریای سپید از آن همه درکردستان و کرمانشاهان و این رشته سر دراز دارد 👆☹ و سپاس نادر گرامی که یاد روشن سالهایی که بخت خدمت در آن نزدیکی ها را ذاشتم در دلم زنده کردید. 👆☹ در علم باستان شناسی هیچ چیز را نمی توان با قطعیت بیان کرد . دوستان میگویند منظور حکیم تتوس از کلات قطعا کلات نادری است . اما ایا اثار موجود در کلات نادر به دوره کیانیان میرسد؟ من نمیدانم شاید اینگونه باشد .اما تا جای که بنده حقیر میدانم کلات نادری مربوط به دوره افشاریه است که زیاد قدمتی ندارد.اما حکیم توس خبر از یک جنگ خونین که متعاقب ان سوختن یک شهر بزرگ در بالای کوه که ختم به بیابان میشود می دهد. در کلاته دهلران شهر بزرگی است با قلعه ها و دژ ها و قناتهای مربوط به دوره کیانیان که اثار سوخته شدن شهر هم موجود است در ضمن گور هایی به طول حداقل ۱۰ متر و سنگ قبرهای حداقل ۵ تنی به تعداد زیادیافت شده که درون انها سلاحها جنگی فراوان است . تعجب نکنید این سنگ قبرهای وزین را جز .پهلوانایی چون گیو و گودرز و طوس بیژن … نمیتونتستن جابجا کنند . کلام اخر الله اعلم .شاید حق با دوستان باشد. 👆☹ در بیت: که خون بسمان برفشاند همی 👆☹ بدو گفت کری فرودم درست ازان سرو افگنده شاخی برست 👆☹ یعنی آیا ابروهای بر از تاب و خشم او را ندیدی؟ 👆☹ وگر سر ز گوشش بگاز آورم گر ایدونکه تازانه باز آورم و یا سر به کوشش به کاز آورم (صفحه ۶۱۲ نسخه ماکان - در سرفصل: باز رفتن بهرام برزمگاه، جستن تازیانه و کشته شدنش به دست تژاو) (صفحه ۳۴۳ - سر فصل: بازگشتن بهرام بجستن تازیانه برزمگاه) گرایدون که تازانه باز آورم وگر سر بکوشش بکاز آورم که آن بی‌بها اژدهافش کجاست مگر که اژدها را سرآید به گاز برو نیز بگذشت سال دراز سر تاجور اندر آمد به گاز اما احتمالا مراد همان گازانبر باشد. دو معنی برای «گاز» آمده که در اینجا قابل تامل است: گاز. (اِ) غار و مغاره ٔ کوه . (برهان ). || جایی و سوراخی را نیز گویند که در کوه یا در زمین بکنند تا وقت ضرورت آدمی یا گوسفند در آنجا رود. (برهان ). 👆☹ وگر سر ز گوشش به گاز آورم به نظر می رسد می گوید : سر او را در حالی که از گوش با گاز انبر { کلبتین ، انبر } می گیرم می آورم مثل اینکه موش مرده را با انبر می گیرند زنده باشی 👆☹ مگر سر ز کوشش به گاز آورم اگر چنین شد تازانه را بازآورم مگر در این کار سرم را از دست بدهم مگر سر ز کوشش فراز آورم=مگر با این کار سرم را بلند کنم سر به گاز دادن یعنی سر بین دو تیغه رفتن و بریده شدن آن و کنایه از مردن 👆☹ شعر استاد را بدون سند دگر گون کردن بی مهری ست گر ایدونک تازانه بازآورم وگر سر ز گوشش بگاز آورم، {گر} در بیت دوم به معنای { تا } ست حال که چنین است ، تازیانه آماده می کنم ، تا سرش را بیاورم در حالی که با انبر ازگوشش گرفته باشم. 👆☹ سپاس از اینکه وقت گذاشتید و در باب سوال بنده پاسخ ایراد نمودید. اگر بیان بنده ناقص بوده مرا ببخشید. منظور بنده این بود که مطابق نسخه مسکو (که در اختیار بنده هست) واژه به صورت «کوشش» آمده و در اینجا اشتباه تایپی رخ داده است که به شکل «گوشش» نوشته شده. چرا که متن وبسایت وزین گنجور مطابق با نسخه مسکو است. پس باید دقیقا آنچه در نسخه مسکو آمده است، در اینجا منعکس شود. ۱- چاپ مسکو ۲- نسخه ماکان ۳- نسخه ژول مول را ارایه دادم و در هر سه «کوشش» آمده است و در هیچکدام از این موارد «گوشش» نیامده. هدف بنده تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی در متن وبسایت گنجور است، نه اینکه چاپ مسکو (یا هر چاپ) دیگری را دگرگون نمایم. 👆☹ در اینجا استاد توس می فرماید: وگر سر ز کوشش بگاز آورم معنی بیت از این قرار است: یا آنگونه خواهد شد که تازیانه را برگردانم و یا در این راه کشته خواهم شد. 👆☹ وگر سر ز کوشش بگاز آورم سر چه کسی را میخواهد بیاورد؟ گوش را با انبر گرفتن در کجای شاهنامه یا متن معاصر آن آمده است؟ 👆☹ بنده کمترین قصد دارم از دیدگاه شخصی خودم به یک نکته اشاره کنم. در ماجرای بازگشتن بهرام(پهلوان نامدار و خردمند شاهنامه) به میدان نبرد در جهت پیدا کردن تازیانه خود، نام و ننگ مقصود ثانویه است. بلکه بهرام به جهت کشته شدن سیاوش و فرود، خود را مقصر دانسته و از همین جهت است که شاید در جست و جوی پاک شدن گناهانش و کشته شدن در میدان نبرد می باشد. از اشعار به نظر می رسه که صحنه کشته شدن سیاوش و فرود، در پیش بهرام بوده و برای اینکه نتونسته کاری انجام بده همیشه در عذاب و ناراحتی بوده است. 👆☹ داستان کاموس کشانی فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. (تو قلب سپه را بیین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار ) — با تشکر، تصحیح شد. 👆☹ ۱- بنام در سطر نخست درست نیست. این گونه نوشتن به معنی “مشهور” و “نامی” است. مانند حافظ شاعر بنام ایران است. یعنی حافظ شاعر مشهور و نامی کشور ایران است. درست این است که بنویسید: به نام خداوند خورشید و ماه — در مورد اول مطابق فرموده عمل شد. پیشنهاد دومتان سلیقه‌ایست و با عرف نوشتن این ترکیب منافات دارد، شما «گفتگو» را چگونه می‌نویسید؟ 👆☹ گفت از مصدر گفتن و گو(ی) از مصدر گوییدن و شست از مصدر شستن و شو(ی) از مصدر شوییدن می آید. گرچه برخی از مصدرها امروزه کاربرد فراوانی شاید نداشته باشد. کامیاب باشید 👆☹ باید یک بیت بعد از این بیت باشد که از قلم افتاده لطفا تصحیح بفرمائید سزد گر بداری سرش در کنار زمانی برآسایی از کارزار 👆☹ 👆☹ اشارات زیادی توی شاهنامه به همین صورت هست. اگر کسی با دقت بیشتری می دوننه خاهشا بگه. 👆☹ 👆☹ 👆☹ مقصود تاریک شدن هواست یا ترسیدن خورشید؟ “به جوش آمدن خاک” در مصرع دوم به چه معناست؟ 👆☹ داستان خاقان چین فردوسی » شاهنامه » داستان خاقان چین جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ 👆☹ 👆☹ to excite / برانگیختن یا درانگیختن to provoke / فراوَچیدن to stimulate / گوازیدن 👆☹ 👆☹ نه با جنگ او کوه را پای بود. نه با خشم او پیل را جای بود نه با جنگ او کوه را جای بود. نه با خشم او پیل را پای بود البته این نظر شخصیه منه و باتوجه به دقت نظر استاد توس بعیده این موضوعات و در نظر نداشته باشه ممنون 👆☹ کارن تبری نوشته: در گنجور از این دست خطاها فراوان است. 👆☹ با اجازه یک راهنمایی کوچک اینطور بیتهارا در گنجور جستن ممکن است مشکل باشد در گوگل جستجو کنید زودتر به نتیجه می رسید با قدر دانی از مقام والای سایت وزین گنجور در زمینه ی شعر و ادبیات . 👆☹ داستان اکوان دیو فردوسی » شاهنامه » داستان اکوان دیو جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک علیرضا قربانی » از خشت و خاک » تصنیف چرخ پیر اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ 👆☹ بینداخت رستم کیانی کمند همی خواست کرد سرش را ببند 👆☹ پرستندگان نیز با طوق زر 👆☹ داستان بیژن و منیژه فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ سالاربار یعنی کسی که مسئول أداره دربار است ، میربار هم درست است ، چشن را أداره می کند . براور یعنی میوه دار ، خوکخورد اشکار است ولی خیلی زیباست . جوانوار یعنی خامانه کامجوی ، محترمانه است کسی را که به گان کردن گراییده است ، گای خواه کار نابوده یعنی عمل انجام نشده خواهشگری یعنی میانجیگری خایسک یعنی پتک و خایسک پذیری می شود malleablity چکش پذیری زوار یعنی ندیم نه زائر و فارسی است پر اکنده رای یعنی حواس پرت پورنیو یعنی پسر دلیر که می تواند ازاده ای انرا نام پسرش کند 👆☹ خلیده دل ، ازرده دل کار بر کاست بودن وارون کار بر کام بودن است دمان و دنان ، دمان یعنی نفس زنان ولی دنیدن یعنی دویدن نه شتابکار و نه آرام ، هروله را گویند ، مولانا هم به کار برده است . 👆☹ نگار نوشته: مگه داستان بیژن ومنیژه نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 👆☹ برادر زاده ای دارم که همنام توست و بسی دوست میدارمش اما سالیان درازیست او را ندیده ام . تو مرا به یاد او افکندی . نگار عزیز داستان بیژن و منیژه یکی از داستانهای دلاویز شاهنامه فردوسی است که شهرۀ جهانست . در این داستان نام اغلب بزرگان شاهنامه از رستم و کیکاووس و گیو وافراسیاب و گرگین و بسیاری دیگر از بزرگان آمده است . این داستان را فردوسی بزرگ در ۱۳۱۲ بیت شعر باز میگوید و درمیان این ابیات ۲۶ مرتبه نام منیژه آمده که اولین آن دربیت ۱۶۷ و آخرین بار دربیت ۱۱۷۵ است . ازجمله ابیات مشهور این داستان که نام منیژه در آن آمده بیت ۹۷۴ است که از زبان منیژه چنین میفرماید : منیژه منم دخت افراسیاب/ برهنه ندیده رُخم آفتاب که درسی از عفت و شرم وآزرم برای بانوان جوانی همچون شماست . یقین دارم که بانوان جوان ایران زمین خصوصاً تو نگار عزیز همگان چنین اند و ایدون باد . بهترین ها را برایت آرزو میکنم و موجب افتخار است اگر که مرا عمو حمید خود بدانی . 👆☹ منیژه نشسته بخیمه درون/پرستنده برپیش او رهنمون و…آمده است 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ زمانه چنان شد که بود از نخست بب وفا روی خسرو بشست (به آب وفا روی خسرو بشست) دل و گوش داده بوای چنگ (به آوای چنگ ) درخت برآور هم میوه‌دار (درخت برآور - همه میوه دار) ازان پس کند گنج من گنج خویش ز دشمن بترسید سبکسر بود (ز دشمن بترسد سبکسر بود) همیش راهبر باش و هم یار مند (هم اش = همش راهبر باش و هم یار مند) همواز ره را و فریاد را (هم آواز ره را و فریاد را) بگرگین نگه کرد بیژن یکی که ای نامور گرد روشن‌روان شد چون بهشت آن در و مرغزار (شود چون بهشت آن درو مرغزار) درفشان کند باغ چون آفتاب (درخشان کند باغ چون آفتاب) همی جشن سازم بهر نوبهار (همی جشن سازم به هر نوبهار) نبود اندرین کار کس را گناه چه مایه عماری بمن برگذشت دلیری نمودن بدین انجمن و گر پادشاهی هر کشورا گل زهر خیره ببویی همی همه شهر ارمان از آن در کزاز (همه شهر ارمان از آن در گداز) بکنید بکردار مرغ اهرمن ( بکندی بکردار مرغ اهرمن ) همی رفت پویان بساند نوند (همی رفت پویان بسان نوند) بب مژه روی او نشسته دید (به آب مژه روی او شسته دید ) گزین همه خسروان زمین بد آن نامه بر پهلوان سپاه دلش بسته دید بپیمان تو (دلش بسته دیدم به پیمان تو) کجا پهلوانان بپشش نوان ( کجا پهلوانان به پیشش نوان ) تو باید که باشی برام و شاد ( تو باید که باشی به آرام و شاد ) بود داستانش چو شیر دلیر کنم رهنمایی بپیشت بپای همی بستین خون مژگان برفت (همی باستین = به آستین خون مژگان برفت ) برهنه ندیدی رخم آفتاب ( برهنه ندیدی تنم آفتاب ) {ایرانیان تن را میپوشاندند - نه رخ را} ازین در بدان در دوان گردگرد ( کنون دیده پر خون و دل پر ز درد ) نبشته بهن بکردار موی ( نبشته بآهن بکردار موی ) که رخرا بخوناب شویی همی ( که رخ را بخوناب شویی همی ) بزد دست و آن سنگ برداشت داست ( بزد دست و آن سنگ برداشت راست ) برام بنشست بر پیشگاه ( به آرام بنشست بر پیشگاه ) 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ من بختیاری ام و با شهنامه الفتی دیرینه دارم. 👆☹ مرا گفت شمعت چباید همی شب تیره خوبت بباید همی درستش فکر کنم به این صورت باشه : مرا گفت شمعت چباید همی (یا چه باید ) شب تیره خوابت بباید همی ایرادات مربوط به حذف حرف الف با صدای کشیده که ایراد فنی نیست و نوع کتابت به این شکل بوده البته در تعداد زیادی از ابیات حذف الف خواندن رو تقریباً برای دوستانی که آشنایی کامل نداشته باشن غیر ممکن میکنه مثلا (بب وفا ) تقریباً معنی نداره و باید حتماً بآب تایپ بشه مورد دوم در مورد بیت زیر هست : منیژه منم دخت افراسیاب برهنه ندیدی رخم آفتاب که به نظرم ایرادتون وارد نیست اولاً منیژه ایرانی نیست و توانیه در ثانی در شعر داره مبالغه میکنه و منطقاً باید بگه حتی چهره من رو هم کسی ندیده مورد بعدی : برام بر کینه جویی همی (بر آرام بر کینه جویی همی ) که درستش( به آرام بر کینه جویی همی) هست البته با تشکر از شما 👆☹ از بیت اول باان تصویر بیمانند تا اخر 👆☹ 👆☹ بعضی اشتباهات تایپی درمتن این چکامه وجود دارد از جمله در بیت بدان سرو بن گفتم ای ماهروی یکی داستان امشبم بازگونی در بیت دوم واژه “بازگوی” اشتباه تایپ شده است. باعرض پوزش وسپاس بیکران 👆☹ ستاینده ی یزدان و سرشت پاک ایرانیان نوشته: 👆☹ دوازده بیت مانده به پایان : به بیژن بفرمود کاین خواسته ببر سوی ترک روان کاسته به نظر می رسد مصراع دوم( ببر سوی دخت روان کاسته ) باشد . 👆☹ داستان دوازده رخ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. mossavi نوشته: 👆☹ mossavi نوشته: — با تشکر، تصحیح شد. 👆☹ خوری گر بپوشی و گر گستری سزد گرد بدیگر سخن ننگری اضافه است. صحیح مصراع دوم این است: سزد گر بدیگرسخن ننگری 👆☹ بموی لشکر گهی ساختن شب و روز نسودن از تاختن باید چنین باشد: به آموی لشگر گهی ساختن شب و روز ناسودن از تاختن 👆☹ http://parssea.org/?p=7051 👆☹ در مصرع اول کلمه “بزاری” صحیح به نظر نمی رسد و صحیخ آن برآری می باشد کما اینکه دکتر کزازی در فایل صوتی برآری قرایت کرده است پس قرایت صحیح به صورت زیر خواهد بود. جهان چون برآری برآید همی بدو نیک روزی سرآید همی چون در این بیت به معنی هرطور می باشد. جهان چون برآری= تو هر طور جهان را سپری کنی (سخت یا آسان بگیری) برآید همی = به پایان می رسد. مصرع دوم معنی اش واضح است و تأیید مصرع اول است. مضمون بیت فوق با این بیت از حافظ یکسان است. گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش 👆☹ اندر ستایش سلطان محمود فردوسی » شاهنامه » اندر ستایش سلطان محمود جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ 👆☹ ز دریا بدریا سپاه وی است جهان زیر فر کلاه وی است 👆☹ حرف «د» در کلمه ی «پیاده» در این بیت به اشتباه حذف گردیده: پیاه به آید که جوییم جنگ بکردار شیران بیازیم چنگ با تشکر 👆☹ بدینوسیله پیشنهاد میکنم این مبحث طولانی ,که شامل فصول مهمی است , مانند سایر بخشهای دیگر , به قسمتهای متعدد و کوچکتر تقسیم شود. 👆☹ ضمنا این ابیات دارای اشتباه تایپی هستند و رواست اگر تصحیح شوند: هم آگهی جست ز افراسیاب برخشنده روز و بهنگام خواب همی آگهی جست ز افراسیاب بیین خویش آور آیین من بکش در دل این آتش کین من به آیین خویش آور آیین من غمی بود زان اژدهای شده بیامد خروشان به آتشکده غمی بود زان اژدهای شده سپهر و زمین چون تو شاهی ندید زجمشید تا به فریدون رسید سپهر و زمین چون تو شاهی ندید بتخت کیان برنماند دراز شکل درست آن: هم اکنون نسخ خطی و چاپی در اختیارم نیست و در اینترنت نیز چیزی نیافتم، اما بر آنم که این گونه باشد: بتخت کیان برنماند دراز 👆☹ به تخت کیان برنماند دراز 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی لهراسپ بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ در مصرع اول این بیت در بعضی نسخه ها از جمله نسخه تصحیح شده توسط مصطفی جیحونی به جای کلمه “موی” کلمه “مور” ثبت شده است که به نظر صحیح تر می باشد. چو مور از بر گوی و ما در میان به رنج تن و آز و سود و زیان اگر این قرائت را بپذیریم معنی بیت چنین خواهد بود: انسان در زندگی خود مانند موری است که بر روی گوی (توپ) قرار گرفته است مورچه تلاش کرده و متحمل زحمات می شود تا در روی گوی بالا رود با توجه به انحنای روی توپ مقدار کمی بالا می رود و بعد به پایین می لغزد. در این بیت (انسان به مور)- ( فراز و نشیب زندگی به انحنای گوی) - (رنج تن به تلاش و سخت کوشی مورچه) - ( آز به طمع مورچه برای بالا رفتن) – ( سود به موفقیت نسبی مورچه برای بالا رفتن) و( زیان به سقوط مورچه مجددا به نقطه اول) تشبیه شده است. 👆☹ M.I.S نوشته: نَبُرد بجز باده زنگ رنگ 👆☹ نبُرد ز بن جز نبیذ چو زنگ زداید ازو زنگ باده کهن جوانش کند باده سالخورد که فرزانه گوهر بود گر پلید کند باده او را چو خم کمند به کیوان برد چون شود نیم مست چو روبه خورد گردد او نره شیر به رخسار چون نار دانه شود در بسته ز انده تو باشی کلید.. 👆☹ بخش ۱ - به خواب دیدن فردوسی دقیقی را فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود بخش ۲ - سخن دقیقی » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ 👆☹ بخش ۱ - داستان هفتخوان اسفندیار فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. بخش ۱ - آغاز داستان فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک همایون شجریان » ایران من » مرگ اسفندیار همایون شجریان » ایران من » کمانچه، مقدمه و آواز مرگ اسفندیار اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ حکیم طوس در آغاز این حکایت زیبا از براعت استهلال استفاده نموده ( شگرف‌آغازی که قدیمیان علم بدیع آن را براعت استهلال می‌نامیدند یکی از آرایه‌های ادبی است. و البته شکایت حکیم طوس از تنگدستی و مشکلات مالی در ابیات ابتدایی نیز درد آور است و جای افسوس دارد. 👆☹ شاید که دوستان پاسخی بدهند : و نکته بعدی اینکه در مقدمه اشاره میکند که بلبل به زبان پهلوی سخن می گوید و بر مرگ اسفندیار ناله سر میدهد 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ به نام خداوند پیروز گر خداوند دیهیم و فر و هنر که او داد بر نیک و بد دادگاه خداوند خورشید و رخشنده ماه اگر شاه پیروز بپسندد این نهادم بر چرخ گردنده زین زما باد بر جان شاه آفرین دل او مبادا به کیهان غمین جهاندار پیروز یار تو باد سر اختر اندر کنار تو باد این پنج بیت به طور ضمنی مدح پادشاه زمان فردوسی و به احتمال قوی ستایش سلطان محمود است. شاید این ابیات را فردوسی در مرحله دوم تکمیل شاهنامه که در زمان سلطان محمود بود اضافه کرده است. می دانیم شاهنامه در دو مرحله سروده شده است اول در زمان سلسله سامانیان که حدود سی الی سی وپنج سال طول کشیده و مرحله دوم در زمان سلطان محمود غزنوی که حدودپنج الی هفت سال طول کشیده است. ——————————————————— در شاهنامه چاپ انتشارات امیر کبیر در مصرع اول بیت چهارم به جای کلمات “فرخ مر” کلمات “این خرم” و درمصرع دوم بیت هشتم به جای فعل “بجنبد” فعل “بخندد” و درمصرع اول بیت دوازدهم به جای” به عشق” “سرشک” و در مصرع دوم بیت سیزدهم به جای فعل “موید” فعل “جوید” آمده است همچنین مصرع دوم بیت آخر بدین صورت است بدرد دل پیل وچنگ هژبر ——————————————————— در شاهنامه تصحیح شده مصطفی جیحونی در مصرع اول بیت چهارم به جای کلمه ” فرخ” کلمه “.خرم” در مصرع اول بیت هفتم به جای کلمه ” نم” کلمه “دم” در مصرع دوم بیت هشتم به جای کلمه ” نجنبد” کلمه “نچسبد” آ»ده است. ——————————————————— 👆☹ شرح ابیات توسط دکتر ابراهیمی دینانی در برنامه معرفت: https://www.aparat.com/v/L7EJH 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. فردوسی بسیار زیب پیری خود را توصیف می کند که گوش و پا های من دچار عیب وسستی شده است و در مقابل عمر من وفقرم افزونی یافته است. 👆☹ 👆☹ 👆☹ آزادسرو، اولین گردآورنده داستان‌های قهرمانی و شاهنامه ای، از ملازمان و شاگردان احمد بوده است. نقل از ویکی پدیا —————————————————————- فردوسی هم در بیت اول و هم در بیت آخر این بخش نام راوی داستان را آورده است ولی در نگاه اول تناقضی در دوبیت در رابطه با نام راوی وجود دارد. بیت اول: یکی پیر بد نامش آزاد سرو که با احمد سهل بودی به مرو در این بیت راوی فردی است به نام آزاد سرو که با احمد سهل در مرو بوده به عبارتی از عمال او بوده است. بیت آخر: کنون بازگردم به گفتار سرو فروزندهٔ سهل ماهان به مرو در این بیت راوی فردی به نام سرو است که مخفف همان آزادسرو است در این مورد بین بیت اول و آخر تناقضی وجود ندارد ولی در مورد احمد سهل که در بیت اول است و سهل ماهان که در بیت آخر است تفاوتی وجود دارد. برای رفع این شبهه مطلبی را از پارس ویکی که ذیل واژه ابو منصور است نقل می کنم : یکی از مؤلفین یا مآخذ روایت شاهنامه ٔ منثور هم آزاد سرونامی بوده بقول فردوسی در مرو در پیش احمدبن سهل بوده و نسخه ٔ خداینامه را داشته و به اخبار ایران قدیم احاطه داشته و نسب خود را بسام نریمان میرسانیده و ظاهراًدر سن پیری مأخذ روایت داستان مرگ رستم در شاهنامه ٔ منثور شده احمدبن سهل بن هاشم بن ولیدبن جبلة (یا حمله )بن کامگار از سرداران بزرگ سامانیان بوده و از سنه ٔ ۲۶۹ تا سنه ٔ ۳۰۷ هَ . ق . اسم او و برادرهای او بسمت سرداری و مرزبانی مرو در تواریخ دیده میشود و در سنه ٔ ۳۰۷ در بخارا در حبس وفات یافت و قطعاً مقصود فردوسی از احمد سهل همین شخص است . اگرچه یک بیت دیگر فردوسی که در همان موقع روایت از آزادسرو می آید بر حسب ظاهر منافی این فقره است زیرا در آنجا لفظ ((سهل ماهان بمرو)) موهم این است که مقصود وی احمدبن سهل بن ماهان است در صورتی که سردار معروف مزبور احمدبن سهل بن هاشم بوده ولی وقتی که دقت در مضمون بیت بشود واضح خواهد شد که ابداً این بیت ربطی به احمدبن سهل ندارد. ماهان ظاهراً یکی از محلات یا قسمتهای معروف شهر مرو بوده که به بنی ماهان نسبت داده میشده و عبارت نسخه ٔ قدیم شاهنامه ٔ لندن چنین است ((چراغ صف صدر ماهان بمرو)) که معنی واضح میشود . ————————————————————– مطلب دیگری که در این ابیات وجود دارد ذکر نام سلطان محمود است و مطالب مذکور در ابیات نشان از پیری و فقر فردوسی در زمان سرودن این ابیات دارد. با توجه به اینکه احمد سهل در زمان سامانیان بوده و تاریخ وفات او هم چنانکه در سطور بالا ذکر شد قبل از اقتدار و سلطنت سلطان محمود بوده دو احتمال به نظر می رسد. اولا داستان رستم و شغاد را فردوسی در زمان سامانیان (مرحله اول سرودن شاهنامه) سروده و این ابیات را در زمان پیری (مرحله دوم و تکمیل شاهنامه) اضافه کرده است و به طور ضمنی از سلطان محمود تقاضای کمک مالی نموده است. احتمال دوم این است که داستان را از احمد سهل شنیده و در خاطر نگه داشته و در زمان سلطان محمود به سلک نظم درآورده است البته احتمال اخیر بعید به نظر می رسد. 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. در مصرع دوم بیت فوق “بر میان” مناسبتر می باشد. 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی داراب دوازده سال بود بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. یکی مرد بر تیز و برنا و تند شده با زبان و دلش تیغ کند یکی مَرد بُد تیز و بُرنا و تُند شده با زبانش دَمِ تیغ کُند 👆☹ این بیت نادرست است: یکی شارستان کرد نوشاد نام ،به اهواز گشتند زو شادکام به نقل از لغت نامه دهخدا(https://www.vajehyab.com/dehkhoda/%D8%B2%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4) بیت صحیح این است: یکی “شارسان” کرد “زرنوش” نام به اهواز گشتند از او شادکام 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ به درویش بخشیم بسیار چیز 👆☹ در بیت فوق کلمه “دوریش” صحیح نیست و درویش صحیح است. 👆☹ 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اشکانیان بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. در بیت فوق میر نصر احتمالا اشاره به خواجه بونصر مشکان زوزنی است. وی دبیر دیوان رسایل سلطان محمود غزنوی، و پس از سلطان محمود هم تا اوائل سلطنت سلطان مسعود غزنوی، بود. وی بالاترین مقام را در دیوان داشت، و «صاحب دیوان رسالت» بود. 👆☹ 👆☹ 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شاپور پسر اردشیر سی و یک سال بود بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. بیت فوق باید به شرح زیر اصلاح شود: دگر آنک او با آزمون خرد بکوشد به مردی و گرد آورد 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. در بیت فوق ستیره درست نیست و ستیزه صحیح است 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام اورمزد بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. پادشاهی بهرام نوزده سال بود فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام نوزده سال بود جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. پادشاهی بهرام بهرامیان فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام بهرامیان جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. پادشاهی نرسی بهرام فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نرسی بهرام جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. پادشاهی اورمزد نرسی فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد نرسی جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. دو زلفش دو پیچان خط بابلی همانگونه که میبینید مغولی هم وزن بیت را خراب میکند و هم بیجاست که نه مغولان در زمان فردوسی شناخته شده بودند و نه خط داشتند و نه خطشان معروف بود - و دیگر اینکه کابل و بابل با هم هم قافیه اند و نه کابل و مغول 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شاپور ذوالاکتاف بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. چنین برخروشند چون زخم کوس کوس در مصرع اول بیت به معنی “تنه زدن” و در مصرع دوم به معنی “طبل”، کنایه از صدای زیاد و گوش آزار 👆☹ ز کلبه سوی خانه بنهاد روی ز دکه سوی خانه بنهاد روی چنین برخروشند چون زخم کوس چنین برخروشند چو گیرند شتاب چو بر دجله بر یکدگر بگذرند چنین تنگ پل را به پی بسپرند چنین تنگ راه بر می برند شدن را یکی راه باز آمدن شدن را یکی راه و باز آمدن 👆☹ پادشاهی اردشیر نکوکار فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر نکوکار جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. پادشاهی شاپور سوم فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شاپور سوم جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ مرادتان پشه بند است؟ 👆☹ 👆☹ پادشاهی بهرام شاپور فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام شاپور جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. فردوسی در اواخر عمر از نظر مالی وضع خوبی نداشت و ناگزیر به مدح سلطان محمود پرداخته است تا بلکه مشمول مساعدت مالی او قرار گیرد. 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ 👆☹ کلمه “به راهیم” اشتباه است و “براهیم صحیح است یعنی حضرت ابراهیم. 👆☹ بخش ۱ - پادشاهی یزدگرد هجده سال بود فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد هجده سال بود بخش ۲ - پادشاهی هرمز یک سال بود » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. بخش ۱ - پادشاهی قباد چهل و سه سال بود فردوسی » شاهنامه » پادشاهی قباد چهل و سه سال بود بخش ۲ - داستان مزدک با قباد » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. چو درویش نادان کند مهتری به دیوانگی ماند این داوری 👆☹ بخش ۱ - آغاز داستان فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود بخش ۲ - داستان نوش‌زاد با کسری » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. به هنگام آواز بلبل شدند ز گرگان به ساری و آمل شدند… 👆☹ یه کسر صحیح نیست و یکسر صحیح است ————– 👆☹ به هنگام ورزش نبودی بجای ز گنج شهنشاه برداشتی وگرنه زمین خوار بگذاشتی کاش برای اشعار فردوسی هم دوستان زحمت میکشیدند و بیشتر حاشیه و توضیع میگذاشتند . :(( 👆☹ بخش ۱ - پادشاهی هرمزد دوازده سال بود فردوسی » شاهنامه » پادشاهی هرمزد دوازده سال بود بخش ۲ - آغاز داستان » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. یک پرسش آیا بیت نگارا بهارا کجا رفته ای افزوده نیست ؟ 👆☹ 👆☹ شاید ، همی کرد با بار و برگش عتیب باشد عتیب ، ممال عتاب است ، کلماتی از عربی را به فارسی بر گردانده اند ، مانند: جهاز > جحیز ، سلاح > سلیح . بپوشید رستم سلیح نبرد همی از جهان آفرین یاد کرد فردوسی ولی به همان مانای عتاب است مانا باشی 👆☹ 👆☹ در بیت اول: تمّوز ، با تشدید خوانده میشود، و سرخ‌سیب روی هم خوانده میشود. 👆☹ بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شیرویه بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر شیروی بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. 👆☹ معنی شعر پادشاهی اردشیر شیروی در سایت زیر آمده است https://parshistory.com/اردشیر-سوم-ساسانی/ 👆☹ مصرع ٦:فاصلهء میان دو کلمه “کار” و “دیده” زاید است. “کاردیده” یک کلمه است، به معنی کسی که تجربه (جنگیدن) دارد(veteran=). کار (مانند واژهء “کارزار”) به معنی جنگ است و همریشه با واژهء انگلیسی war. 👆☹ … فردوسی » شاهنامه » پادشاهی فرایین جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. پادشاهی پوران دخت فردوسی » شاهنامه » پادشاهی پوران دخت جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. پادشاهی آزرم دخت فردوسی » شاهنامه » پادشاهی آزرم دخت جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. پادشاهی فرخ زاد فردوسی » شاهنامه » پادشاهی فرخ زاد جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. بخش ۱ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بخش ۲ » جستجو کنید. | فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک کنید. با سپاس، ز. رییسی با تشکر، مطابق نظر شما «بنداز» با «بینداز» جایگزین شد. 👆☹ 👆☹ 👆☹ 👆☹ خانه | بازبینی OCR | بیت تصادفی | نمایهٔ موسیقی | تازه‌ها | حاشیه‌ها | کدها | رومیزی | ساغر | کتابخانه | آمار | معرفی | منابع | کمک | تماس

رضاخان چگونه کوه‌های آرارات را به ترکیه بخشید؟!
Posted on Thursday January 01, 1970

مشرق نیوز-26 دقيقه پيش

انتقام خونین از ارتش عربستان
Posted on Thursday January 01, 1970

نامه نیوز-31 دقيقه پيش

وعده سوئیس برای اجرایی شدن SPV
Posted on Thursday January 01, 1970

افکار نیوز-42 دقيقه پيش

پلوسی: ترامپ تا هنگام تعطیلی دولت اجازه ایراد سخنرانی سالانه را ندارد
Posted on Thursday January 01, 1970

نامه نیوز-45 دقيقه پيش

کشف حجاب همسر بن سلمان!
Posted on Thursday January 01, 1970

اقتصاد نیوز-52 دقيقه پيش

کریم باقری: بیرانوند را عابدزاده مقایسه نکنید
Posted on Thursday January 01, 1970

افکار نیوز-17 دقيقه پيش

صعود سیتیزن‌ها با شکست برتون/ فینالیست شدن شاگردان پپ با ۱۰ گل!
Posted on Thursday January 01, 1970

خبرگزاری دانشجو-25 دقيقه پيش

شکست بارسلونا مقابل سویا بدون مسی/ کار سخت آبی اناری‌ها در دیدار برگشت
Posted on Thursday January 01, 1970

خبرگزاری دانشجو-35 دقيقه پيش

تمجید بازیکن پرسپولیس از مهاجم جدید
Posted on Thursday January 01, 1970

افکار نیوز-47 دقيقه پيش

مصدومیت دلخراش نیمار + عکس
Posted on Thursday January 01, 1970

ورزش 11-1 ساعت پيش

استقلالی‌ها با درد و ناله به ایران برگشتند!
Posted on Thursday January 01, 1970

افکار نیوز-1 ساعت پيش

مهم‌ترین اخبار 8 ساعت گذشته؛ از آمار جانشین تیام در استقلال تا پاسخ منفی ستارۀ پرسپولیس به جادوگر
Posted on Thursday January 01, 1970

ورزش 11-1 ساعت پيش

شکست بارسلونا مقابل سویا بدون مسی/کار سخت آبی اناری ها در دیدار برگشت
Posted on Thursday January 01, 1970

خبرگزاری فارس-1 ساعت پيش

سویا 2_0 بارسلونا؛ سایۀ سنگین سرخ‌وسپید‌ها بر سر بارسلونا
Posted on Thursday January 01, 1970

ورزش 11-1 ساعت پيش

پیام غم‌انگیز و دردناک ستارۀ مفقود شده به دوستانش
Posted on Thursday January 01, 1970

ورزش 11-1 ساعت پيش

تصویر ثابت

پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین